صد حکایت تربیتی 4
- نتیجه دوستى با نادان
پهلوانى از بیابانى مى گذشت .خرسى را دید که در تله اى گرفتارشده بود.پهلوان خرس را نجات داد.خـرس نـیز با او دوست شد وپس ازآن , همه جا همراه او بود.روزى حکیمى به پهلوان گفت : خرس یک حیوان نااهل است .دوستى با نااهلان نیز روا نیست .به دوستى خرس دل مبند.پـهلوان سخن حکیم را گوش نکرد.تا آن که روزى خرس و پهلوان در گوشه اى خوابیده بودند.از قـضـا مـگسى به سراغ خرس آمد.خرس هر چه با دستش آن مگس را رد مى کرد, باز مگس مى آمد واوراآزار مـى داد.سـرانجام خرس برخاست و رفت از کنار کوه ,سنگى بزرگ برداشت و آورد.
چون دیـد آن مگس روى صورت پهلوان نشسته است , آن سنگ بزرگ را با خشم روى آن مگس انداخت تـااورابـکـشـد, در نـتـیجه سر پهلوان , زیر آن سنگ بزرگ کوفته شد و او جان داد.این بود نتیجه دوستى با خرس که به دوستى خاله خرسه معروف است .
33 - اهمیت درس
شیخ مرتضى انصارى که از بزرگ ترین اساتید و فقهاى شیعه است , از یکى از شاگردانش پرسید: چرا دیروز در جلسه دحاضرنبودى ؟ شاگردگفت : کار داشتم .شیخ فرمود: بعد از این به د مگو کار دارم , به کار بگوددارم .
34 - شخصى که درس خوان نمى شود
وقـتـى سـیـد حـسن مد در مدرسه سپهسالار د مى داد ومسؤول مدرسه بود, یکى از نـزدیـکـان وى , شـخصى را به عنوان محصل به مدرسه آورد, به وى معرفى نمود و گفت : ایشان مى خواهددرخدمت شما د بخواند.مد نگاهى به داوطلب کرد و گفت : ایشان دخوان نمى شود.
مـرحوم مد وقتى تعجب آن مرد را دید, ادامه داد: به دکمه هاى قیطانى پیراهنش نگاه کن . تا بخواهد دکمه هایش را بیندازد, وقتش تمام شده . دکمه هاى قیطانى نمى گذارد دانش آموز درس بخواند. وقتى درس نخواند درایت پیدا نمى کند, زندگى اش به رفاه طلبى آغشته مى شود و روحیه شجاعت و آزادگى را نیز از دست مى دهد. ((35))
35 - امیدوارى , شرط پیروزى
ابـوجـعرانه از دانشمندان و علماى بزرگ اسلام است که در ثبات واستقامت زبانزد مى باشد. وى مـى گوید: من د استقامت را از یک حشره به نام جعرانه فرا گرفتم . در مسجد جامع دمشق , کنار ستونى نشسته بودم . دیدم که این حشره , قصد دارد از روى سنگ صاف بالابرود و بالاى ستون کـنـار چـراغى بنشیند.
من از سر شب تا نزدیکى هاى صبح , در کنار ستون نشسته بودم و تلاش آن جـانـور را زیـر نـظـر داشـتـم . دیـدم هـفـتصد بار تا میانه ستون بالا رفت و هر بار لغزید و سقوط کـرد. درحـالـى کـه از تـصـمیم و اراده آهنین این حشره , بسیار تعجب کرده بودم برخاستم , وضو سـاخـتـم و نماز خواندم . بعد نگاهى به آن حشره کردم ودیدم بر اثر استقامت به آرزوى خود دست یافته و بالاى ستون ,کنارآن چراغ نشسته است . ((36)) بـیـان : اگر کودکان , در راه رسیدن به اهداف , با شکست هایى مواجه مى شوند, باید امید خود را از دست ندهند تا به پیروزى دست یابند.
36 - تفاوت استعدادها
1. گالیله در بچگى به ساختن ماشین آلات ساده علاقه داشت . پدرش بر خلاف میل او, وادارش کـرد کـه طـب بخواند. او در این راه ترقى نکرد. سپس به آموختن ریاضیات و فیزیک پرداخت . در نـتیجه نبوغ خود را در نجوم و چیزهایى که عقربک استعداد او را به حرکت درمى آورد, ابراز نمود. گالیله نخستین کسى بود که اثبات کرد زمین به دور خورشید مى گردد و نخستین کسى بود که پاندول ساعت راساخت .
2. تـولـستوى هنوز بچه بود که به مطالعه علاقه پیدا کرد وکتاب هاى فلسفى زیادى را خواند. او در ایـن دوران , سـعـى مـى کـردمسائل مهم زندگى را مطرح سازد و تا پایان عمر, این مسائل در قلمروفکر او جریان داشت .
3. جـرج مـورلند نقاش حیوانات , از شش سالگى , علاقه خود رابه نقاشى بروز داد. او با این که در سـن 41 سـالـگـى زنـدگـى را بـدرود گـفـت ,آثـار گـرانـبـهایى در نقاشى از خود به یادگار گذارد.
37 - برخورد با فرزندان شهدا
عـلـى (ع ) در رهـگذر, زنى را دید که مشک آبى بر دوش گرفته بودوبه خانه مى برد. براى کمک پـیـش رفـت و مـشـک آب را از او گـرفت وبه خانه اش رساند. در ضمن از وضع او سؤال کرد. زن گـفـت :عـلى بن ابى طالب , شوهرم را به ماموریتى فرستاد که در طى آن اوکشته شد. اینک چند کـودک یـتـیـم بـراى من مانده است و قدرت اداره زندگى آنها را ندارم . فقر باعث شده است که خدمتکارى کنم .... عـلـى (ع ) بـازگشت و آن شب را با ناراحتى گذراند.
صبح روز بعد,ظرف غذایى را برداشت و به سوى خانه آن زن رفت . در بین راه عده اى خواستند که ظرف غذا را حمل کنند, اما هر بار حضرت مى فرمود: روزقیامت چه کسى اعمال مرا به دوش مى کشد؟ به خانه آن زن که رسید, در زد. زن پشت در آمد و پرسید: چه کسى هستید؟ حـضـرت جـواب داد: کـسـى که تو را کمک کرد و مشک آب را برایت آورد. اینک براى کودکانت خوراکى آورده ام . زن در را گشود و گفت : خداوند از تو راضى باشد و روز قیامت بین من و على بن ابى طالب حکم کند.
حضرت وارد شد و به زن فرمود: نان مى پزى یا کودکانت رانگاه مى دارى ؟ زن گفت : من در پختن نان تواناترم . شما کودکان مرا نگاه دارید. زن آرد را خـمـیـر کـرد و عـلى (ع ) گوشتى را که همراه آورده بود کباب کرد و با خرما به اطفال خـورانـد. به هر کودکى در کمال مهربانى و باعطوفت پدرى لقمه اى مى داد
و مى فرمود: فرزندم , على را حلال کن . خمیر حاضر شد. على (ع ) تنور را روشن کرد. اتفاقا زنى که على (ع ) را مى شناخت به آن منزل وارد شـد. بـه مـحض آن که حضرت رادید با عجله خود را به زن صاحبخانه رساند و گفت : واى بر تو! این پیشواى مسلمانان على بن ابى طالب است . زن کـه از کـلمات گله آمیز خود سخت شرمنده و پشیمان شده بود,باشرمندگى به آن حضرت گفت : یا امیرالمؤمنین , از شماخجالت مى کشم , مرا عفو کنید. حضرت فرمود: از این که در کار تو و کودکانت کوتاهى شده است ,من خجالت مى کشم .
38 - دخترک دروغگو
ریـموند بیچ مى گوید: دختر جوانى را مى شناسم که اکنون یک دروغگوى درمان ناپذیر است . او هنگامى که هفت سال داشت , هر روزبه کلاس درسى مى رفت که در آن بیست و پنج نفر از بچه ها تـحـصـیـل مى کردند. پرستارى هر روز او را به مدرسه مى برد و در پایان درس نیزاو را به خانه باز مى گرداند. ایـن پـرسـتـار در ضـمـن , وظـیـفه داشت که از دخترک مراقبت کند تاتکالیفش را انجام دهد و درس هـایش را بیاموزد.
خلاصه این زن مسؤول تربیت این کودک بود. در آن زمان , بر حسب روش مـرسـومى که آموزش و پرورش امروز آن را به کلى بى مصرف مى داند, شاگردان کلاس هر روز بر حسب نمره هاى امتحانات کتبى , طبقه بندى مى شدند. دخترک هر روز همین که کیف به دست از کلاس خارج مى شد,باپرسش یکنواخت و حریصانه پرستارش که مى گفت : چندم شدى ؟روبه رو مـى شـد. هـر گاه او مى توانست بگوید: اول یا دوم , کار درست بود. اما سه نوبت پى در پى , این دخـتـر بى گناه شاگرد سوم شد
که البته این رتبه میان 25 نوآموز, شایان تحسین است , با وجود این , پرستارش ازکسانى نبود که این حقیقت را درک کند. او دو نوبت اول بردبارى کرد,اما بار سوم دیگر نتوانست خوددارى کند و فریاد زد: فردا باید شاگرداول شوى ! دخـترک روز بعد با تمام تلاشى که کرد, باز رتبه سوم را به دست آورد.
زنگ آخر که خورد, پرستار جلو در کلاس در کمین ایستاده بود. همین که چشمش به او افتاد فریاد زد: چه خبر؟ دخـتـرک کـه جـرات گـفـتن حقیقت را در خودش نمى دید, پاسخ داد:اول شدم . و این چنین دروغگویى او آغاز شد ((39)) . بیان : بسیارى از پدر و مادرها به همین گونه رفتار مى کنند وبه این ترتیب , بار سنگین گناهکارى و مسؤولیت دروغگویى فرزندان خویش را به دوش مى گیرند.
39 - مهربانى به کودک در حال نماز
روزى پـیامبر اکرم (ص ) با جمعى از مسلمانان , در نقطه اى نمازمى گزارد. موقعى که آن حضرت بـه سجده رفت , حسین (ع ) که آن موقع کودک خردسالى بود, در پشت پیغمبر(ص ) سوار شد و به پاهاى خودحرکت داد و هى هى کرد. وقتى پیغمبر خواست سر از سجده بردارد اورا گرفت و کنار خـود بـه زمین گذارد. باز در سجده هاى دیگر این کارتکرار شد تا این که نماز به پایان رسید. یک یـهـودى کـه نـاظـر ایـن صـحـنـه بـود,
پس از نماز به حضرت عرض کرد: شما با کودکان خود طورى رفتار مى کنید که ما هرگز چنین نمى کنیم . پـیـغـمبر اکرم (ص ) در جواب فرمودند: اگر شما به خدا و رسول اوایمان مى داشتید, با کودکان خود به عطوفت و مهربانى رفتارمى کردید. آرى مهر و محبت پیغمبر عظیم الشان اسلام با یک کودک , چنان آن مرد یهودى را تحت تاثیر قرار داد که از صمیم قلب , آیین مقدس اسلام را پذیرفت . ((40))
40 - تشویق کودک
روزى عـلى (ع ) در منزل بود و فرزندانش عباس و زینب , که آن زمان خردسال بودند, در دو طرف آن حضرت نشسته بودند. على (ع ) به عباس فرمود: بگو یک . - یک . - بگو دو. عباس عرض کرد: حیا مى کنم با زبانى که یک گفته ام , دوبگویم . على (ع ) براى تشویق و تحسین وى , چشم هایش را بوسید. سپس حضرت به زینب که در طرف چپ نشسته بود, توجه فرمود. زینب عرض کرد: پدر جان , آیا ما را دوست دارى ؟ حضرت فرمود: بلى , فرزندان ما پاره هاى جگر ما هستند. زیـنـب گـفـت :
دو مـحـبت در دل مردان با ایمان نمى گنجد: حب خداو حب اولاد. ناچار باید گفت : حب به ما شفقت و مهربانى است ومحبت خالص مخصوص ذات لایزال الهى است . حضرت با شنیدن این حرف به آن دو, مهر و عطوفت بیشترى مى فرمود و آنان را تحسین و تمجید مى کرد. رسول اکرم (ص ) فرمود: پدرى که بانگاه محبت آمیز خود فرزندخویش را مسرور مى کند, خداوند به او اجر آزاد کردن بنده اى را عنایت مى فرماید.
41 - تکریم فرزند شهید
خـانم معلمى از کشور ایتالیا, که به آیین حضرت مسیح بود,نامه اى را که از ابراز محبت و علاقه به امـام و راه او آکـنـده بود, همراه بایک گردن بند طلا براى ایشان فرستاده و متذکر شده بود که : ایـن گـردن بـنـد را که یادگار آغاز ازدواجم هست و آن را خیلى دوست دارم ,تقدیم محضر شما مى نمایم . مدتى آن را نگه داشتیم . در آخر با تردیداز این که امام آن را مى پذیرد یا نه , همراه ترجمه نـامـه , خـدمـت مـعـظـم لـه بـردیـم . ایـشـان نـامـه و گـردن بـنـد را گرفت
و روى میزى که کنارشان قرارداشت گذاشت . دو سه روز بعد اتفاقا دختر بچه دو یا سه ساله اى را آوردند که پدرش در جبهه مفقودالاثر شده بود. امام وقتى متوجه شد, فرمود: الن او را داخل بیاورید. سـپـس او را روى زانـو نـشاند و صورت مبارک خود را به صورت کودک چسباند و دست بر سر او گـذاشـت .
مدتى به همین حالت , آهسته با او سخن مى گفت . با آن که فاصله ما با ایشان کمتر از 5/1 متر بود,حرف هاى ایشان براى ما مشخص نبود. سرانجام آن کودک , که در آغازافسرده بود, در آغوش امام خندید و به دنبال آن , امام هم احساس سبکى و انبساط کرد. آن گاه دیدیم که معظم له هـمـان گـردبـنـد را بـرداشـت و بـا دست مبارک خود به گردن دختر بچه انداخت و آن دختر بچه درحالى که از خوشحالى در پوست خود نمى گنجید از خدمت امام بیرون رفت .
42 - نتیجه نام بد
مردى به نام شریک بن اعور که بزرگ قوم خود بود و در زمان معاویه زندگى مى کرد, شکل بدى داشـت . در یـکى از روزهایى که معاویه در اوج قدرت پوشالى اش بود, شریک بن اعور به مجلس او آمـد. مـعـاویـه از اسم نامطبوع وى و پدرش و نیز از شکل بدش استفاده کرد واو را به باد تحقیر و اهانت گرفت . معاویه گفت : نام تو شریک است وبراى خدا شریکى نیست . تو پسر اعورى و سالم از اعـور ((43)) بـهـتـراست . صورت بدگلى دارى و خوشگل بهتر از بدگل است .
چراقبیله ات تو را باوجود این همه نقص و زشتى به سیادت و آقایى خودبرگزیده اند؟ شـریـک در جـواب گفت : به خدا قسم تو معاویه هستى و معاویه ,سگى است که عوعو مى کند تو عـوعـو کردى , پس نامت را معاویه گذاردند. تو فرزند حربى و صلح از حرب ((44)) بهتر است . تو فـرزندصخرى و زمین هموار از سنگلاخ بهتر است . با این همه چگونه به مقام زمامدارى مسلمانان نائل آمدى ؟ سخنان شریک بن اعور, معاویه را خشمگین ساخت . ((45)) در روایـات هـست که یکى از حقوق فرزند بر پدر, انتخاب نام نیک است . اگر نام خوب باشد کودک سعى مى کند با معناى آن اسم ,خود را تطبیق دهد.
43 - سعادت در رحم مادر
مادر استاد شهید مطهرى که از زنان فهمیده و با سواد و سخنورروزگار ماست , در مورد شهید مطهرى که فرزند چهارم ایشان بود,فرمود: در زمانى که استاد مطهرى را هفت ماهه حامله بودم , در خواب دیدم که در مسجد فریمان , تمام زنان روستا نشسته اند و من نیز آن جاهستم . یک دفعه دیـدم کـه خـانـمى محترم و بزرگوار که مقنعه داشت واردشد, در حالى که دو خانم دیگر همراه ایشان بودند. هر یک گلاب پاشى را در دست داشتند.
آن خانم به دو زن همراه خود گفت :گلاب بـریـزیـد و آنـهـا روى سر تمام خانم ها گلاب پاشیدند. وقتى به من رسیدند, سه دفعه روى سرم گلاب ریختند. ترس مرا گرفت که نکند درامور دینى و مذهبى ام کوتاهى کرده باشم . ناگزیر از آن خانم پرسیدم :چرا روى من سه دفعه گلاب پاشیدند؟
ایـشـان در جـواب گـفـت : بـراى آن جـنینى که در رحم شماست . این بچه به اسلام خدمت هاى بزرگى خواهد کرد. لـذا وقـتى مرتضى به دنیا آمد, با بچه هاى دیگر فرق داشت , به طورى که در سه سالگى , کت مرا بر دوش مـى انـداخـت و به اتاقى دربسته مى رفت و در حالى که آستین هاى کت به زمین مى رسید, به نمازخواندن مى پرداخت . ((46)) رسول اکرم (ص ) مى فرماید: خوش بخت کسى است که در شکم مادر سعادتمند باشد.
44 - اثر تربیت در کودک
سـهـل شـوشترى از بزرگان عرفاست که در سن هشتاد سالگى ,به سال 283ه. ق از دنیا رفت . او مـى گـویـد: مـن سـه سـاله بودم که نیمه هاى شبى دیدم دایى ام محمدبن سوار از بستر خواب برخاسته و مشغول نماز شب است . یک بار به من گفت : پسرم , آیا آن خداوندى که تو راآفریده یاد نمى کنى ؟ گفتم : چگونه او را یاد کنم ؟ گفت : شب , هنگامى که براى خواب در بسترت مى آرمى , سه بارازصمیم دل بگو: خدا با من است و مـرا مى نگرد و من در محضر اوهستم . چند شب همین گفتار را از ته دل گفتم .
سپس به من گـفـت :ایـن جـمـلـه ها را هر شب هفت بار بگو. من چنین کردم . شیرینى این ذکردر دلم جاى گرفت . پس از یک سال به من گفت : آنچه گفتم در تمام عمر تا آن گاه که تو را در گور نهند از جان و دل بگو, که همین ذکر ومعنویتش دست تو را در دو جهان بگیرد و نجات بخشد. بـه ایـن تـرتـیـب نـور ایـمان به توحید, در دوران کودکى در دلم راه یافت و بر سراسر قلبم چیره شد. ((47))
45 - شخصیت دادن به کودک
على (ع ) مکرر در حضور مردم از فرزندان خود پرسش هاى علمى مى کرد و گاهى جواب سؤال هاى مـردم را بـه آنـهـا مـحـول مـى فـرمـود. یـکـى از نـتـایج درخشان این عمل , احترام به کودکان و بزرگداشت شخصیت آنان بود. روزى عـلـى (ع ) از فـرزنـدان خـود حسن و حسین (ع )در چند موضوع سؤال هایى کرد و هر یک با عـبـاراتـى کوتاه , جواب هایى حکیمانه دادند. آن گاه حضرت متوجه حا اعور که در مجلس حاضر بود گردیدوفرمود: این سخنان حکیمانه را به فرزندان خودتان بیاموزید, زیراموجب تقویت عقل و مل اندیشى و صاحب نظرى آنان مى گردد.
46 - نهى از سرزنش
در صـدر اسـلام , ابـوجهل همواره مزاحم رسول اکرم (ص ) و مانع پیشرفت اسلام بود. او به علت سـوءنـیت و جاه طلبى , مرتکب جنایات عظیمى شد و در بین مسلمانان به ناپاکى و خیانت معروف گـردیـد. فرزندش عکرمه , چندى پس از مرگ وى , شرفیاب محضررسول اکرم (ص ) شد و اسلام اختیار کرد. پیغمبر اکرم (ص ) او راپذیرفت , در آغوشش گرفت و به او آفرین گفت . مردم درباره اومى گفتند: این فرزند دشمن خداوند است . عکرمه از ملامت و سرزنش مردم , به رسول اکرم (ص ) شکایت برد. ایشان مردم را از ملامت وى نهى فرمود و در زمینه جمع آورى زکات , شغلى به او داد. ((49))
47 - تامین معاش زندگى کودک , عبادت است
مـردى از انـصـار فـوت کـرد, در حالى که داراى چند طفل صغیر بود. وى اندک سرمایه اى را که داشـت , قبل از مرگ , به قصد عبادت و جلب رضاى خداوند خرج کرده بود. براى همین فرزندانش پـس از مرگ اوبه گدایى افتادند. این خبر به اطلاع پیغمبر اکرم رسید. ایشان پرسید:باجنازه این مرد چه کردید؟ گفتند: دفنش نمودیم . فـرمودند: اگر قبلا مى دانستم , نمى گذاشتم او را در قبرستان مسلمانان دفن کنید. او مال خود را بدون توجه به فرزندانش از دست داده و آنها را چون گدایان , بین مردم رها نموده است . ((50))
بـیـان : الـبـته مسؤولیت پدران , تنها اداره زندگى مادى فرزندان نیست ,بلکه باید به فکر پرورش روحى آنان نیز باشند. على (ع ) مى فرماید:بخشش و تفضل هیچ پدرى بهتر از عطیه ادب و تربیت پسندیده نیست . ((51))
48 - تاثیر نژادهاى شایسته در تربیت کودک
روزى مامون الرشید به یکى از خواص و محارم خود گفت : توازروش من آگاهى . من به بعضى نزدیک مى شوم و آنها را به عنوان یکى ازبستگان خود معرفى مى کنم و به شغل هاى مهم و حساس مـى گـمـارم , امـابرخلاف انتظارم , به جاى مهر و صفاى متقابل , از آنها بى وفایى مى بینم . علتش چیست ؟ وى در جـواب گـفت : مربیان کبوترهاى نامه رسان , ابتدا از ریشه خانوادگى و نژاد کبوتر تحقیق مى کنند. وقتى مطمئن شدند که کبوترمورد نظر, از نژادى شایسته است ,
به تربیتش مى پردازند و نـتـیـجه مطلوب مى گیرند. اما تو مردمى را انتخاب مى کنى که ریشه خانوادگى ندارند و مدارج کـمـال را نـپیموده اند. آنها را به مقام هاى مهم مى رسانى در حالى که صلاحیت آن را ندارند. پس نباید از چنین مردمى انتظارى داشته باشى . ((52)) قـرآن کـریـم از زبـان نـوح (ع ) مى فرماید: پروردگارا, این مردم کافروگمراه را از صفحه زمین بـرانـداز, چرا که اگر آنها را به حال خودواگذارى , از طرفى مایه گمراهى دیگران مى شوند و از طرف دیگر,فرزندانى که مى آورند آلوده و پلید خواهند بود.
49 - ملایمت با کودک
ام الـفـضـل , هـمـسر عباس بن عبدالمطلب , دایه حضرت حسین (ع ) مى گوید: روزى رسول اکـرم (ص ) حـسـیـن (ع ) را کـه درآن مـوقـع طـفـل شـیرخوارى بود, از من گرفت و در آغوش کـشـیـد. کـودک لباس ایشان را خیس کرد. من طفل را با چنان شدتى از آن حضرت جدا کردم که گریان شد. حضرت به من فرمود: ام الفضل آرام باش ! آب , لباس مرا تطهیر مى کند, ولى چه چیزى مى تواندغبارکدورت و رنجش را از قلب فرزندم حسین , برطرف نماید.

حرمت الله پورمرادی