
کودکى بعضى از دانشمندان
زاره کولبرن از دوران طفولیت , استعداد ریاضى اش نمودار بود.
گاهى از او مى پرسیدند: در یک سال یا بیشتر, چند ثانیه وجود دارد؟
او پس از تامل مختصرى , پاسخ صحیح را مى داد.جـیـمـزوات مـخترع چندین
دستگاه میکانیکى و کاشف نیروى بخار, از آغاز کودکى به آزمایش علاقه زیادى
داشت و از این راه کامیابى فراوانى در علوم طبیعى به دست آورد.داروین در
دوران کودکى به جمع آورى کلکسیون جانوران علاقه داشت .این تمایل طبیعى او
را بـه مـطـالـعـه دربـاره ثـبـات و یـاتـحول انواع سوق داد و نظریه اشتقاق
و تحول انواع را پس از یک سفرطولانى به وسیله کتاب بنیاد انواع انتشار
داد.
((88))
80 - حقوق فرزند
پدرى که از بى ادبى و نافرمانى هاى فرزند خود کلافه شده بود,درمجلسى ,
نزد دیگران شکایت کرد و از تربیت او اظهار خستگى وعجز نمود.حاضران در مجلس
آن پسر را احضار و علت را سؤال کردند.پسر با استفاده از فرصت گفت : آیا
فرزند حقوقى بر پدر دارد؟ آنها جواب دادند: آرى طبق روایات وارده و بنابر
حکم عقل , فرزندحقوقى بر پدر دارد.
پسر گفت : چه حقوقى ؟ گفتند: نام نیک , تعلیم قرآن , تربیت صحیح و...
.پـسـر گـفـت : در این صورت من باید شاکى باشم , چون پدرم هیچ یک از
حقوق مرا رعایت نکرده است و چیزى به من نیاموخته و نام نیک برایم انتخاب
نکرده و همسرش (مادر من ) قبلا همسر یک مجوسى بوده است .
((89))
81 - سفارش دلسوزانه پدر
دانایى به فرزند خویش وصیت کرد و گفت : من , پیر و فرسوده شده ام , دیر
یا زود مى میرم .پس از مـن , تـو بـایـد زمـام کـار خانواده رادردست بگیرى .
بعد از من ممکن است خانه را بفروشى , ولى چـون سـردر خـانه با
ساختمان اصلى آن متناسب نیست , قبل از عرضه وفروش , آن را از نو بساز تا
بهتر بتوانى بفروشى .
چـندى بعد پدر مرد.پسر وقتى که قصد فروش خانه را کرد بنا به توصیه
پدر, به نوسازى سردر بنا پـرداخت .خرج و زحمت آن کار ومقایسه جزء ناچیز
ساختمان با مجموعه بناى آن , موجب گردید که بهاى حقیقى و رنج سازندگى را
درک کند و در حفظ و حراست آن خانه بکوشد, براى همین از فروش خانه منصرف شد و
به فلسفه سفارش پدر پى برد.
((90))
82 - جامعه سعادتمند
مـایـل تـویـسـرکـانى با حافظه خدادادى خویش از آموختن دریغ نکرد.در سال
1332 قمرى در تـویـسـرکان , مدرسه اى به سبک دبیرستان هاى امروزى تاسیس
کرد که چون مخالف مذاق یامنافع جمعى سودپرست بود, به بهانه این که دراین
مدرسه ,درس هایى غیر از درس دین تدریس مى شود, بـساط مدرسه رادرهم ریختند و
میز و صندلى ها را شکستند و تابلو مدرسه راپایین آوردند.
مرحوم مایل حکایت مى کرد: پس از شش ماه که ازبستن مدرسه گذشت , روزى
از آن جا عبور مى کردم و دیدم افرادى براى کسب ثواب به دیوارى که جاى
تابلو مدرسه بودسنگ مى پراندند.
ـخـالـفـت بـا مایل بیشتر از تعصبات خشک مذهبى سرچشمه مى گرفت , لذا مایل مجبور شد از تویسرکان جلاى وطن کند و به اراک رهسپار شود.((91)) بـیان : جامعه اى سعادتمند است که به سلاح علم و ایمان مجهز باشد.
دین بدون علم , ملعبه دست منافقان زیرک و علم بدون دین , همواره درانحراف بوده است
83 - کودک سخاوت را از مادر مى آموزد
در تـاریخ مى خوانیم که صاحب بن عباد, مرد بسیار با سخاوتى بود.خودش
گفته است : من این سخاوت را از مادرم آموخته ام , زیرامادرم هر روز که مى
خواست به مدرسه روانه ام کند, پولى به من مى دادو مى گفت : این پول را صدقه
بده .ایـن کـار او موجب شد تا من به بخشش خو بگیرم و سخى شوم اوبااین کار
ساده اش به من فهماند همان طور که باید به فکر خود باشم ,باید به فکر
دیگران نیز باشم .
((92))
84 - آگاهى هاى کودک مسجدى
امـام حسن مجتبى (ع ) در هفت سالگى به مسجد مى رفت , پاى منبررسول خدا(ص
) مى نشست و آنـچـه در مـورد وحـى از آن حـضـرت مـى شـنـیـد, در خـانـه
براى مادرش فاطمه زهرا(س ) به صـورت سـخـنـرانى نقل مى کرد.
روزى حضرت على (ع ) وارد منزل شد و بعد ازصحبت بافاطمه زهرا(س )
دریافت که ایشان آنچه از آیات قرآن ,به تازگى برپدرش نازل شده است اطلاع
دارد.از او پـرسـیـد: بـا این که شما در منزل هستید, چگونه به آنچه که
پیامبر(ص ) در مسجدبیان کرده اند آگاهید؟ فـاطمه زهرا(س ) جریان را به عرض
رساند که فرزندت حسن (ع )مرا از آنچه در مسجد مى گذرد آگـاه کرده است .
روزى على (ع ) گوشه اى مخفى گردید.حسن (ع ) که در مسجد, وحى الهى را
شـنـیده بود, واردمنزل شد و طبق معمول برمتکا نشست تا به سخنرانى بپردازد,
ولى لکنت زبان پیدا کرد.حضرت زهرا(س ) تعجب نمود.حسن (ع ) به مادر عرض
کرد: تعجب مکن , چرا که شخص بزرگى سخن مرامى شنود و این مرا از بیان مطلب
باز داشته است .
در این هنگام على (ع ) خود را آشکار ساخت و فرزندش رابوسید.
((93))
85 - آینده هر کسى در کودکى شکل مى گیرد
فـاطمه بنت اسد, مادر بزرگوار حضرت على (ع ) مى گوید:هنگامى که
عبدالمطلب از دنیا رفت , شـوهـرم ابـوطـالـب عـهـده دارنـگـهدارى پیامبر(ص )
گردید.پیامبر در خانه ما بود و من به او خـدمـت مى کردم .درباغ خانه ما
چند درخت خرما بود, که خرماهاى تازه وشیرینى از آنها به دست مـى آمد.من هر
روز مقدارى از آن خرماها رابراى آن حضرت مى چیدم .
یک روز فراموش کردم که براى او خرمابچینم و محمد(ص ) آن روز در خواب
بود.کودکان همسایه وارد آن باغ شدند و هر چه خـرما از درخت ها به زمین
افتاده بود براى خودجمع کردند و رفتند.
من با ناراحتى و شرمندگى گـوشـه اى خوابیدم وصورتم را با آستین دستم
پوشاندم .ناگهان دریافتم که محمد(ص )ازخواب بیدار شده است و به سوى باغ مى
رود.بى صدا او را دنبال کردم .
وقتى وارد باغ شد و به اطراف و زیر درخـت هـاى خـرمـا نـگـاه کـرد
وخرمایى نیافت , به درخت خرما اشاره کرد و گفت : اى درخت من گرسنه ام .
ناگهان دیدم درخت به طرف زمین خم شد و آن شاخه هایى را که خرماى
تازه داشت در دسترس مـحـمد(ص ) قرار داد.من از این منظره تعجب کردم .وقتى
جریان را براى ابوطالب تعریف کردم , گفت :بدان که او پیامبر خداست و فرزندى
از تو متولد خواهد شد که وزیر اوخواهد بود.((94)) کودکى پیامبر اکرم (ص ) با کودکى سایر افراد تفاوت هایى داشته است از آن جمله معجزاتى است که در کودکى از ایشان دیده شده است .
86 - طفل , شجاعت را ارث مى برد
عـمـرو پـسر امام حسن مجتبى (ع ), کودکى بیش نبود که درحادثه کربلا حضور داشت و سپس هـمراه کاروان اسیران اهل بیت (ع )وارد شام شد.
در یکى از مجالس شام , یزید به آن کودک گفت : مى توانى با پسر من
کشتى بگیرى ؟ عمرو در پاسخ گفت : من حال کشتى گرفتن ندارم .اگر مى خواهى
زور بازوى پسرت را بدانى , بـه او شـمـشـیـرى بده و به من هم شمشیرى ,تا در
حضور تو بجنگیم یا او مرا مى کشد که در این صـورت بـه جـدم پـیـامبر(ص ) و
على (ع ) مى پیوندم یا من او را مى کشم و او به جدش ابوسفیان و معاویه مى
پیوندد.
یـزید از زبان گویا و قوت قلب عمرو تعجب کرد و شعرى خواند که معنایش
این است : این برگ از آن شاخه درخت نبوت است که چنین شجاع و پرجرات است .
((95))
87 - کودک حقیقت بین
خداوند پیغمبر را مامور نمود تا خویشاوندانش را به آیین خودبخواند.
پـیامبر(ص ) به على بن ابى طالب که آن روز هنوز به سن بلوغ نرسیده
بود, دستور داد که غذایى آمـاده کـنـد, سـپـس چهل وپنج نفر ازسران بنى هاشم
را دعوت نمود تا در ضمن پذیرایى از آنها, رازنهفته اش را آشکار سازد, ولى
متاسفانه پس از صرف غذا, پیش از آن که سخنى بگوید, ابولهب بـا سـخـنـان
سـبـک و بـى اساس خود, آمادگى مجلس را براى طرح موضوع رسالت از بین برد.
پیامبر(ص ) مصلحت را در آن دید که طرح موضوع را به روز بعد موکول
سازد.روز بـعد نیز برنامه خود را تکرار کرد و با ترتیب دادن ضیافتى دیگر,
پس از صرف غذا, رو به سران قـوم نـمـود و سـخـن خـود را بـاسـتایش خدا و
اعتراف به وحدانیت وى آغاز کرد و فرمود: هیچ کـس بـراى کسان خود چیزى بهتر
از آنچه من براى شما آورده ام نیاورده است .
من براى شما خیر دنیا و آخرت آورده ام .کدام یک از شما پشتیبان من
خواهد بود تا برادر و وصى و جانشینم میان شما باشد.سـکـوتـى سنگین مجلس را
فراگرفت .یک مرتبه على (ع ) سکوت رادر هم شکست , برخاست و با لحنى قاطع عرض
کرد: اى پیامبر خدا,من آماده پشتیبانى از شما هستم .پـیـامـبـر دستور داد
تا وى بنشیند و سپس گفتار خود را تا سه بارتکرار نمود که هر بار کسى جز
عـلـى (ع ) پـاسخ نگفت .
آن گاه پیامبر(ص )رو به خویشاوندان خود نمود و گفت : اى مردم , این جوان , برادرووصى و جانشین من است میان شما.((96))
88 -کودک منطقى فرارى نشد
پس از شهادت حضرت على بن موسى الرضا(ع ) مامون خلیفه وقت به بغداد آمد.
روزى او به قصد شـکـار حـرکت کرد, در بین راه درنقطه اى چند کودک
بازى مى کردند.حضرت امام جواد(ع ) که درآن مـوقـع سـن مـبارکش در حدود
یازده سال بود, بین کودکان ایستاده بود.
موقعى که مرکب مـامـون بـه آن نـقـطـه نـزدیـک شد, کودکان فرار
کردند, ولى امام جواد(ع ) همچنان خونسرد و بـى تـفـاوت در جـاى خـود
ایستاد.وقتى خلیفه نزدیک شد, به آن حضرت خیره شد.
چهره جذاب کودک , او رامجذوب نمود, براى همین توقف کرد و پرسید: چه
چیز باعث شد که باسایر کودکان از این جا نرفتى ؟ امـام جواد(ع ) جواب داد:
راه تنگ نبود که من با رفتن خود, آن رابراى عبور تو وسعت داده باشم .
مرتکب گناهى هم نشده ام که از ترس مجازات فرار کنم .از طرفى گمان
نکنم که بى گناهان را آسیب رسانى ,براى همین در جاى خود ماندم و فرار نکردم
.مامون از سخنان متین و منطقى کودک به تعجب آمد و پرسید: اسم شما چیست ؟
حضرت جواب داد: محمد.گفت : پسر کیستى ؟ فرمود: فرزند حضرت رضا(ع ) هستم
.مامون براى پدر آن حضرت , از خداوند طلب رحمت کرد و راه خود را در پیش
گرفت .
((97))
89 - توجه به یتیم و برکت زندگى
بـرخـى از تـاریـخ نویسان مى گویند: کمتر دایه اى حاضر بودبه محمد(ص )
شیر دهد, زیرا بیشتر طالب آن بودند که اطفال غیر یتیم راانتخاب کنند تا از
کمک هاى پدران آنها بهره مند شوند.
حتى حـلـیمه نیزاز قبول آن حضرت سرباز زد, ولى چون بر اثر ضعف اندام
, هیچ کس طفل خود را به او نـداد, ناچار شد که نوه عبدالمطلب را بپذیرد.وى
به شوهر خود چنین گفت : برویم همین طفل را بگیریم تابادست خالى برنگردیم ,
شاید لطف الهى شامل حال ما گردد.از قـضا چنین شد و از آن لحظه که حلیمه
آماده شد خدمت محمد(ص ) را به عهده گیرد, الطاف الهى , سراسر زندگى او
رافراگرفت .
((98))
90 - به گفتار کودک گوش فرا دهیم
مـوقـعـى کـه خـلافت به عمر بن عبدالعزیز منتقل شد, هیات هایى ازاطراف
کشور, براى عرض تـبـریـک و تـهنیت به دربار وى آمدند که ازآن جمله , هیاتى
بود از حجاز.
کودک خردسالى در آن هیات بود که درمجلس خلیفه به پا خاست تا سخن
بگوید.خلیفه گفت : آن کس که سنش بیشتر است حرف بزند.کـودک گـفـت : اى
خـلیفه مسلمین , اگر میزان شایستگى به سن باشد,در مجلس شما کسانى هستند که
براى خلافت شایسته ترند.عمر بن عبدالعزیز از سخن طفل به عجب آمد, حرف او را
تاییدکرد و اجازه داد حرف بزند.کودک گـفـت : از مـکـان دورى به این جاآمده
ایم .
آمدن ما نه براى طمع است و نه به علت ترس .طمع نداریم براى آن که از
عدل تو برخورداریم و در منازل خویش با اطمینان وامنیت زندگى مى کنیم .تـرس
نـداریـم , زیـرا خـویـشـتن را از ستم تودرامان مى دانیم .آمدن ما به این
جا, فقط به منظور شکرگزارى وقدردانى است .عمر بن عبدالعزیز گفت : مرا موعظه
کن .کـودک گـفـت : اى خـلـیفه , بعضى از مردم از حلم خداوند و ازتمجیدمردم
, دچار غرور شدند.
مواظب باش این دو عامل در تو ایجادغرور نکند و در زمامدارى , گرفتار
لغزش نشوى .عـمـر بـن عـبـدالـعـزیز از گفتار کودک بسیار مسرور شد و چون
ازسن وى سؤال کرد, گفتند: دوازده سال است .((99))
91 - شرکت کودکان در واقعه بزرگ
بـعـد از ایـن کـه پـیـامبر(ص ) ساکنان نجران را دعوت به دین اسلام کرد,
پس از بحث هاى زیاد, پـیـشنهاد مباهله شد تا طرفین از خداوندبخواهند
دروغگویان را از رحمت خود دور سازد.
هر دو طرف قبول کردند که مراسم مباهله در نقطه اى خارج از شهر مدینه
, در دامنه صحراانجام گیرد.پـیـامـبر از میان امتش تنها چهار نفر را
برگزید که عبارت بودند از: على بن ابى طالب و فاطمه و حـسـن و حـسـیـن (ع )
کـه هـنـوزکـودکـى بیش نبودند.پیامبر(ص ) در حالى که حسین (ع ) را درآغـوش
داشـت و دسـت حـسـن (ع ) را در دست گرفته بود و على وفاطمه به دنبال آن
حضرت حـرکـت مى کردند, گام به میدان مباهله نهاد و به همراهان خود گفت : من
هر وقت دعا کردم , شما دعاى مرا آمین بگویید.
سـران هـیـات نمایندگى نجران , پیش از آن که با پیامبر روبه رو
شوندبه یکدیگر مى گفتند: هر گاه دیدید که محمد افسران و سربازان خود رابه
میدان مباهله آورد, بدانید که وى در این صورت فردى غیر صادق است , ولى اگر
با فرزندان و جگرگوشه هایش به میدان آمد, معلوم مى شود صادق است .آنها وقتى
چهره نورانى پیامبر(ص ) و چهارتن از عزیزانش رامشاهده کردند, متحیر شدند و
از ترس این که نفرین آنها مستجاب شوداز مباهله منصرف شدند.
((100))
92 - دختر خردسال , بهترین غم خوار
حدود سه سال قبل از هجرت , پیامبر(ص ) دو یار و حامى باوفاى خود, یعنى ابوطالب و خدیجه را از دسـت داد.
رحـلـت ایـن دوبـزرگـوار بـه قـدرى سـخـت بـود کـه پـیامبر(ص ) آن سال را عـام الـحـزن ((101))
نامید.اما به جاى ابوطالب , فرزندش على (ع ) و به جاى خدیجه , دخترش
فـاطـمه (س ) بودند که ضایعه رحلت آنها راجبران کنند.على (ع ) در آن وقت
نوزده سال داشت و فـاطـمه (س ) - طبق احادیث معروف - بیش از پنج سال نداشت .
اما همین دختر پنج ساله ,مونسى فـداکـار و مـهـربـان و شجاع براى
پیامبر(ص ) بود.گاه دشمنان سنگدل , خاک یا خاکستر بر سر پـیـامـبـر(ص ) مى
پاشیدند, چون پیامبر(ص ) به خانه مى آمد فاطمه (س ) خاک و خاکستر را از سر
وروى پـدر پـاک مـى کـرد, در حـالـى که اشک در چشمش حلقه زده بود.پیامبر(ص )
مى فرمود: دخترم , غمگین مباش ! خداوند, حافظ پدر تواست .
روزى دشـمنان اسلام در حجر اسماعیل اجتماع کردند و سوگندخوردند که
هر کجا محمد(ص ) را یـافـتـنـد او را بکشند.فاطمه (س ) این خبررا شنید و به
اطلاع پدر رساند تا آن حضرت مراقبت بـیـشـتـرى ازخـود کـنـد.باز در همان
سال ها, ابوجهل عده اى از افراد پست رامامورکرد تا وقتى پـیـامـبـر(ص ) در
مـسجدالحرام در حال نماز به سجده رفت , شکمبه گوسفندى را بر سر ایشان
بـیـفـکـنند.
وقتى این عمل زشت و ناجوانمردانه انجام شد, ابوجهل و مزدورانش با
صداى بلند به ایـشـان خـنـدیـدند.بعضى از یاران پیامبر این منظره را دیدند,
ولى کسى جرات نکرد پیش برود و شکمبه را بردارد.این خبر به گوش حضرت فاطمه
(س ) رسید, با شتاب به مسجدالحرام رفت و آن رابـرداشـت و بـا شجاعت مخصوص
خودش , ابوجهل و یارانش را باشمشیر بیان , سرزنش و نفرین فرمود.
((102))
93 - یک راه تنبیه
امـام بـاقـر(ع ) فـرمـود: پدرم در رهگذر, پدر و پسرى را دید که با هم
مى رفتند, ولى پسر از خود راضـى , در حال حرکت , به بازوى پدرش تکیه کرده
بود.
پدرم , زین العابدین (ع ) از این عمل ناپسند پسر, آن چنان خشمگین شد که تا پایان زندگى با آن پسر حرف نزد.((103)) عـلـى مـى فـرماید: صفت ناپسند از خود راضى بودن , وسیله آشکارشدن زشتى ها و مصایب آدمى است .
((104))
94 - اثر فال بد در کودک
در یکى از خانواده هاى بزرگ اروپایى , که به نحوست عدد سیزده عقیده ثابتى داشتند, دخترى در روز سـیـزدهـم مـاه متولد شد.
زمانى که دختر بزرگ شد و به این مطلب پى برد ناراحت و آزرده خـاطـر
گـشت .اوهر قدر بزرگ تر مى شد نگرانى اش افزوده مى گشت و همیشه
متاثروافسرده به نـظر مى رسید.او عقیده داشت که نحوست روز ولادتش ,باعث
بدبختى وى خواهد شد.پدر و مادر بـراى درمـان دخـتـر بـه دکـتـرى روان
شـنـاس مـتـوسـل شـدنـد تا نگرانى و افسردگى وى را عـلاج کـنـد.تلاش هاى بى
وقفه روان شناس , بى نتیجه ماند و او خود را همچنان بدبخت و تیره روز مى
دانست و از بدبختى خود با دیگران سخن مى گفت .
دخـتـر پس از فراغت از تحصیل , شوهر کرد و فرزند آورد, ولى همیشه در
آتش نگرانى مى سوخت .روزى بـا هـمـسـر و کـودک خـوددرمـاشـیـن شـخـصـى
نشسته بود و از خیابان عبور مى کرد.
دکـتـرروان شـنـاس آنها را دید, پس از توقف ماشین , به آنها نزدیک
شد و به زن جوان گفت : حالا مـتـوجـه گـفته هاى من شدى ؟ تو بى جهت زندگى
را برخود تلخ کردى , مى بینى که اکنون در کمال سلامت با همسر مهربان وکودک
عزیزت زندگى مى کنى و خانم خوشبختى هستى .
زن جوان که هنوز اثر تلقینات از وجودش محو نشده بود با گریه
وناراحتى گفت : آقاى دکتر من یـقـیـن دارم کـه عـاقـبـت , نـحـوسـت عدد
سیزده دامنگیر من خواهد شد و مرا بدبخت خواهد کرد.
((105))
بـیـان : فـال بد براى کسانى که به آن عقیده دارند یکى از عوامل مهم ایجاد
نگرانى و عقده روحى است .فال بد از نظر اسلام منشا و اساسى ندارد و مردود
است .
95 - تاثیر استاد در ایمان کودک
سید محسن جبل عاملى از علماى بزرگ شیعه در دمشق مدرسه اى ساخت تا فرزندان شیعیان در آن جـا بـه فـراگـیـرى عـلم بپردازند.
ایشان شاگردى داشت به نام عبداللّه که از ذهن سرشارى بـرخـوردار
بـود وتوانسته بود در مدت کوتاهى تحصیلات خود را در دمشق به پایان رساند و
براى فراگیرى بعضى علوم به امریکا سفر کند.
او از مـدت هـا قبل در یکى از دانشگاه هاى امریکا اسم نویسى کرده
وراه درازى را پیموده بود تا در امـتـحـان ورودى شرکت کند.اما وقتى درصف
ورود به جلسه ایستاده بود متوجه شد اگر عجله نکند وقت نماز مى گذرد, لذا با
شتاب جهت اقامه نماز حرکت کرد.افرادى که پشت سرش بودند فریاد برآوردند:
کجا مى روى ,نوبت شما نزدیک است و اگر دیر برسى جلسه دیگرى برگزارنمى گردد.
عبداللّه جواب داد: من یک تکلیف دینى دارم و اگر انجام ندهم وقت آن
مى گذرد و آن بر امتحان مـقـدم اسـت و بـا توکل به خدا مشغول نماز خواندن
شد.از قضا وقتى نمازش تمام شد نوبتش نیز گـذشـتـه بـود.برگزار کنندگان
امتحان وقتى متوجه این قضیه گردیدند, از ایمان عبداللّه به شـگفت آمده
بودند و از او دوباره امتحان به عمل آوردند.
عبداللّه در نامه اى خطاب به استادش در جـبـل عـامل , نوشته بود:من
درس ایمان و عمل به تکالیف را از شما آموخته ام .سید محسن بسیار خـوشـحال
گردید و از این که توانسته بود چنین شاگردى پرورش دهد در پیشگاه خداوند
شاکر بود.
((106))
96 - منزلت کودک شیرخوار
خـورشـیـد اسـلام تـازه از مدینه طلوع کرده بود و مسلمانان تقیدخاصى به
احکام اسلام داشتند.روزى صـداى اذان از مـسـجـدالـنـبـى بـرخـاست و جمعیت
با صفوف فشرده و ازدحامى وصف نـاشـدنـى پـشـت سر رسول اکرم به نماز
ایستادند.ناگاه صداى گریه طفل شیرخوارى از گوشه مسجد بلند شد.
رسـول اکـرم بـا شـنـیدن صداى گریه دلخراش کودک در به جا آوردن
اعمال نماز تعجیل کرد.نمازگزاران که گریه کودک برایشان اهمیتى نداشت و تا
مدتى قبل دختران نوزاد خویش را زنده زنـده در زیـر خاک مى کردند و هنوز با
عمق احکام اسلام نیز آشنایى پیدا نکرده بودند,ازاین حالت رسول خدا تعجب
کردند و پنداشتند که حادثه اى براى رسول خدا پیش آمده است .
نـماز که تمام شد, از حضرت پرسیدند: آیا مساله خاصى پیش آمدکه چنین
با عجله نماز را به پایان رساندید؟ رسول اکرم فرمود: آیا شما صداى گریه
کودک را نشنیدید؟ وقـتـى رسـول خـدا این جمله را فرمود, تازه آنها فهمیدند
رسول خدابراى گریه کودک , نماز را سریع به پایان رسانده است تا کودک
موردملاطفت و نوازش قرار گیرد.
((107))
97 - به بزرگ و کوچک احترام کنید
پیرمردى که گذشت زمان نیرو و قوت جوانى را از او باز گرفته بود,با صورتى
پرچروک و دستانى خـشـکیده و رعشه دار و لباس هایى کهنه وقدى خمیده و سکوتى
سرد که از بى کسى و نادارى او حـکـایـت مـى نـمـود, از مصیبت دنیا به رسول
اکرم (ص ) پناه آورده بود تا در جوارحضرتش جان خسته اش را آرامش بخشد.
عـده اى از اصحاب تا او را دیدند, چون هیچ یک از ملاک هایى را که
اهل دنیا براى آن به هم احترام مـى گـذارنـد نـداشت (نه پول , نه مقام ,نه
قبیله معروف و ...) از راه دادن ایشان به محفل خویش امتناع کردند.
رسول اکرم که براى پیران و کودکان امت خویش احترام زیادى قائل بودتا
این صحنه را دید فرمود: کسى که به خردسالان ما احترام نکند وپیران ما را
مورد تکریم قرار ندهد از ما نیست و با ما پیوستگى ندارد.اصحاب تا این جمله
را شنیدند متنبه شدند و به سرعت جاى را براى پیرمرد باز کردند و او را با
احترام در بین خود جاى دادند.
((108))
98 - از مال حلال به فرزندان بخورانید
آیـة اللّه الـعـظمى سید محمد کاظم یزدى مرجع بزرگ عالم تشیع ,دراواخر
عمر با برکت خویش روزى عـده اى از بـزرگـان نجف رادرجلسه اى گرد هم آورد و
چهار نفر را به عنوان وصى براى خود معین نمود تا پس از مرگش مقدارى از
وجوهات شرعیه را که نزد ایشان بودبه مجتهد بعد از وى تحویل دهند.
در هـمـین حال یکى از نوادگان ایشان به نام حاج آقا رضا صاحب کتاب
بزم ایران به سید عرض کـرد: بـعـضـى از نوادگان شما یتیم هستندو تا به حال
تحت سرپرستى شما بوده اند, خوب است چیزى از این اموال را هم براى آنها
تعیین کنید.سـیـد بـا آن حـال کـسالتى که داشت فرمود: نوادگان من اگر متدین
هستند خدا روزى آنها را مى رساند و اگر نه چگونه از مالى که از آن من نیست
به آنها کمک کنم .
بـدین ترتیب حاضر نشد از اموال بیت المال استفاده شخصى نمایدو به
فرزندانش بخوراند و همین بـاعث شد که در آینده فرزندان ونوادگان ایشان جزو
ستارگان علم و اندیشه و از فقها و صاحب نظران طراز اول عالم اسلام گردند.
((109))
99 - نوازش فرزندان شهدا
در ایـن هـنگام ناگهان على (ع ) همراه حسین (ع ) که کودکى
بیش نبود, به آن جا آمد.عمر به آن شخص گفت : این على فرزند ابوطالب است ,
برخیز و سؤالت را از او بپرس .او برخاست و جریان خود را بازگو کرد.
على (ع ) فرمود: سؤال خود را از این پسر- اشاره به حسین - بپرس .مرد
گفت : هر کدام از شما, مرا به دیگرى حواله مى دهد! مردمى که در آن جا حاضر
بودند اشاره کردند: ساکت باش !این حسین (ع ) فرزند رسول خداست .
آن شخص سؤال خود را بار دیگر از اول تا آخر بیان کرد.امام حسین (ع )
به او فرمود: آیا شتر دارى ؟ او عرض کرد: آرى .فرمود: به تعداد تخم
شترمرغى که برداشتى و خورده اى , شتر نر رابا شتر ماده آمیزش بده , آنچه از
شتر ماده تولد یافت , آن را به عنوان کفاره به سوى کعبه براى قربانى روانه
کن .عمر گفت : اى حسین , شتر ماده گاهى سقط جنین مى کند.
امام حسین (ع ) فرمود: تخم شترمرغ نیز گاهى فاسدمى شود.حضرت با این
مقایسه پاسخ عمر را داد.عمر گفت : راست گفتى و نیکو جواب دادى .عـلـى (ع )
برخاست و حسینش را در آغوش گرفت و فرمود: آنهافرزندانى بودند که از نظر
پاکى و کمال , بعضى از بعضى دیگر گرفته شده بودند و خداوند شنوا و آگاه است
.((77))
69 - منطق تربیتى
یـکـى از هـمـسـران رسول خدا به نام ماریه قبطیه فرزندى به دنیاآورد که پیامبر (ص ) نام او را ابـراهـیـم نهاد.
این پسر, مورد علاقه شدیدرسول اکرم (ص ) قرار گرفت , اما هنوز هیجده
ماه از عـمرش نگذشته بود که از دنیا رفت .پیغمبر که کانون عاطفه و محبت
بود, از این مصیبت به شدت مـتاثر شد, اشک ریخت و فرمود: اى ابراهیم , دل مى
سوزدواشک مى ریزد و ما محزونیم به خاطر تو, ولى هرگز بر خلاف رضاى خدا
چیزى نمى گوییم .
تـمـام مـسـلـمانان از این مصیبت متاثر بودند, زیرا آنها مى دیدند
که غبارى از حزن و اندوه بر دل پیغمبر(ص ) نشسته است .آن روز تصادفاخورشید
هم گرفته بود.با مشاهده این وضع , مسلمانان همگى ابرازداشتند که گرفتن
خورشید, نشانه هماهنگى عالم بالا با عالم پایین ورسول خداست و این اتفاق جز
براى فوت فرزند پیغمبر(ص ) دلیل دیگرى نمى تواند داشته باشد.
الـبته این مطلب مانعى ندارد, بلکه براى رسول اکرم (ص ) ممکن است
دنیا هم زیرورو شود, اما در آن مـوقع این اتفاق به روال طبیعى روى داده
بود.برداشت مسلمانان به گوش پیغمبر اکرم (ص ) رسـیـد.بـه جـاى ایـن کـه آن
حـضرت , از این تعبیر خوشحال شود و مثل بسیارى از سیاست بازها مـوقـعـیـت
را بـراى تبلیغات غنیمت شمرد و حتى ازعواطف مردم به نفع اهداف تربیتى خودش
اسـتـفـاده کند, نه تنهاچنین نکرد بلکه سکوت را هم جایز ندانست .
به مسجد آمد و به منبررفت و مـردم را آگاه نمود و صریحا اعلام داشت
که خورشیدگرفته است , اما هرگز به علت درگذشت فرزند من نبوده است .
((78))
70 - جنایت تبعیض بین دختر و پسر
قـیس بن عاصم که در ایام جاهلیت از اشراف و رؤساى قبایل بود,پس از ظهور اسلام , ایمان آورد.
روزى در سـنـیـن پـیـرى به منظورجستجوى راه مغفرت الهى و جبران
خطاهاى گذشته خود, شرفیاب محضر رسول اکرم (ص ) گردید و گفت : در گذشته ,
جهل و نادانى ,بسیارى از پدران را بـر آن داشـت کـه بـا دسـت خویش , دختران
بى گناه خود را زنده به گور سازند.
من نیز دوازده دخـتـرم را در مـدت انـدک زنده به گور کرده ام .همسرم
سیزدهمین دخترم را پنهان از من زایید وشـیـر داد و چـنـیـن وانـمود کرد که
نوزاد مرده به دنیا آمده است .سال هاگذشت و دخترم نزد خویشان همسرم بزرگ
شد.تا روزى هنگامى که ناگهان از سفرى بازگشتم , دخترى خردسال را در سـراى
خـود دیدم .چون شباهتى کامل به فرزندانم داشت , درباره اش به تردیدافتادم و
بالاخره دانستم دختر من است .بى درنگ دختر را که زارزارمى گریست , کشان
کشان به نقطه دورى بردم و به ناله ها و التماس هاى دلخراشش اعتنا نکردم و
زنده به گورش نمودم .
قـیـس پـس از نـقـل مـاجراى خود, به انتظار جواب , سکوت کرد,درحالى
که از دیده هاى رسول اکـرم (ص ) قـطـره هـاى اشـک فـرو مـى چـکیدو باخود
زمزمه مى فرمود: آن که رحم نکند بر او رحم نشود.پیامبر(ص ) سپس به قیس خطاب
کرد و فرمود: روز بدى در پیش خواهى داشت اى قیس ! قیس پرسید: اینک براى
تخفیف بار گناهم چه کنم ؟ حضرت پاسخ داد: به عدد دخترانى که کشته اى , کنیز
آزادکن .
((79))
بیان : تبعیض بین دختر و پسر در یک خانواده و فرق گذاشتن بین فرزندان , به
هر دلیلى که باشد, از جـهـت تـربـیـتـى تـوجیه نمى پذیرد,اگرچه تبعیض فقط
در نگاه کردن باشد, چرا که کودک عقده اى بارمى آید.
71 - بلند همتى در کودک , بزرگى مى آفریند
عـبـداللّه مـبارک گوید: سالى براى حج به مکه رفتم .
در آن سفر,کودکى هفت یا هشت ساله را دیـدم کـه در کنار کاروان ,
بدون توشه ومرکب حرکت مى کرد.نزد او رفتم و گفتم : با چه چیزى این بیابان و
راه طولانى را مى پیمایى ؟ گفت : با خداى پاداش دهنده .این کودک ناشناس ,
در چشمم بزرگ آمد.گفتم : پسرم , زاد و توشه و مرکب تو کجاست ؟ فرمود: زاد و
توشه ام , تقواست و مرکبم , دو پایم هست و قصدم خدا مى باشد.وقـتـى ایـن
سخنان نغز را از آن کودک شنیدم , به نظرم بسیار بزرگ آمد.
پرسیدم : از کدام طایفه هستى ؟ فرمود: از طایفه مطلب .گفتم : پسر چه
کسى هستى ؟ فرمود: هاشمى .گفتم : از کدام شاخه هاشمى ؟ گفت : از علوى
فاطمى .پـس از آن دیـگـر او را نـدیـدم تـا این که به مکه رسیدم و بعد
ازانجام دادن مناسک حج , به ابطح (مـحـلـى نزدیک مکه ) رفتم .ناگهان عده اى
را دیدم که دور شخصى حلقه زده اند.به پیش رفتم .دیـدم هـمـان کـودک است
.از جمعیت نامش را جویا شدم .گفتند: این شخص زین العابدین , امام سجاد است .
((80))
72 - حرف حق نتیجه شجاعت کودک
روزى هـارون الـرشـیـد خـلـیـفه عباسى , بهلول را دید که بازى مى کرد.
گفت : بهلول چه کار مى کنى ؟ بهلول گفت : مشغول خانه ساختن هستم
.بهلول گاهى خانه گلى مى ساخت و با بچه ها بازى مى کرد.هارون گفت : عجب
مردى هستى ! بهلول گفت : چه کار کرده ام ؟ هارون گفت : پشت پا زده اى به
دنیا و آنچه در دنیاست .بهلول برخاست و گفت : نه , تو عجب مردى هستى !
هارون پرسید: من براى چه ؟ بـهلول گفت : چون تو پشت پا زده اى به آخرت و
زندگى جاودانت وکار من در مقابل کار تو, هیچ است .
((81))
بـیـان : بـراى انـسـان رسـیدن به هدف از طریق صحیح مهم است که همانا
رضایت خداوند است .رضـایـت خـداونـد شکل هاى مختلفى مى تواند داشته باشد,
از جمله این که انسان همچون بهلول کـه ازشاگردان امام صادق (ع ) است براى
فرار از قبول مسؤولیت دردستگاه ظلم , همچون بچه ها رفـتار مى کند.جداى از
آن , مربى و پدر ومادر موفق , آن است که براى تربیت کودکان , خودش را ولـو
بـراى لـحظه اى , در ردیف کودکان قرار دهد تا از راه دوستى و صمیمیت فکرش
را به آنها القا کند.
73 - مقام امامت در دوران کودکى
امام جواد(ع ) فرزند حضرت رضا(ع ), پس از شهادت پدردرسال204 قمرى , در
نه سالگى به امامت رسید و پس از هفده سال امامت به تحریک معتصم عباسى همسر
جفا کارش او را در26سالگى به شـهـادت رسـانـد.
عـلـى بن اسباط که یکى از یاران امام جواد(ع ) بود مى گوید: به حضور
امام جـواد(ع ) رسـیـدم و بـه خوبى به قامت او خیره شدم , براى این که او
را کاملا به ذهن خود بسپارم تـاوقتى که به مصر باز مى گردم , چگونگى زیارت
آن حضرت را براى دوستانم نقل کنم .
در همین هـنگام که چنین فکرى از ذهنم مى گذشت ,آن حضرت که گویى تمام
فکر مرا خوانده بود, رو به سوى من کرد وفرمود: اى على بن اسباط, اراده
خداوند در مورد امامت , مانند اراده اودرباره نبوت است و در قرآن مى
فرماید: ما به یحیى در کودکى , فرمان نبوت و عقل کافى دادیم .
((82))
بـیـان : جـداى از مساله امامت و نبوت که کودکانى این مقامات رااحراز کرده
اند, نکته اى که شاید بتوان از این روایت استفاده کرد این است که کودکان
قابلیت هاى زیادى را براى قبول مسؤولیت ها دارنـد,چـرا کـه شـواهـد زیادى
در دست است که انسان هاى با استعدادى ,درسن کودکى به مقام اجتهاد رسیده یا
موفق به کسب درجه دکترى شده اند.
74 - پسر هوشمند
شخصى که به عنوان زاهد در میان مردم شناخته مى شد, روزى مهمان سلطانى
شد.در موقع غذا خوردن , کمتر از معمول غذا خورد,اما نمازش را بیش از معمول
طول داد.
زاهـد سـالوس , بعد از آمدن به خانه , دوباره غذا خورد.
پسر زیرک اومتوجه شد که پدرش از غذاى شـاه بـه قـدر کـافـى نخورده
است .وقتى علت را سؤال کرد, زاهد جواب داد: در حضور شاه زیاد نخوردم تاوجهه
پارسایى من حفظ شود و روزى به کار آید.پـسـر گـفـت : بـنـابراین نمازت را
نیز قضا کن که در آن جا نماز درستى نخوانده اى تا روزى در درگاه خدا به کار
آید.
((83))
75 - درخواست فرزند از خداوند
حـارث نضرى روایت مى کند که به امام صادق (ع ) عرض کردم :یااباعبداللّه ,
من از خاندانى هستم که انقراض پیدا کرده اند, به طورى که کسى از ما باقى
نمانده است و من نیز داراى فرزندى نیستم .
امام صادق (ع ) پس از شنیدن سخنان حارث فرمود: از خدادرخواست فرزند
کن و در دعایت بگو: خدایا به من فرزندى ببخش ومرا در این دنیا تنها نگذار,
چرا که تو بهترین وارث هستى .حارث مى گوید: دستور امام صادق (ع ) را عمل
کردم و از خدادرخواست فرزند نمودم .خداوند نیز درخواست مرا اجابت فرمود ومن
صاحب فرزند شدم .
((84))
بیان : در احادیث داریم که شما مؤمنین هر چیزى را, ولو کوچک باشد, از
خداوند بخواهید, هر چند که خداوند بدون درخواست دعانیز از باب قدرت و لطف
حاجت ها را برآورده مى کند.
76 - فرزند صالح نجات بخش است
امـام صـادق (ع ) از رسـول اکـرم (ص ) نـقـل مى کند که حضرت عیسى بن
مریم از کنار قبرى که صاحبش در حال عذاب بود عبور کرد,اما وقتى که سال بعد
از کنار همان قبر گذشت , با شگفتى دیـد کـه صـاحـب قبر, این بار, در حال
عذاب نیست .
حضرت عیسى به خداوند عرض کرد: خدایا چـطـور سـال اول کـه از این جا
گذشتم , او در حال عذاب بود,اما امسال که عبور کردم در حال عذاب نبود.بـه
او وحـى شد که : او داراى فرزند صالحى است که راه خدا رادنبال مى کند و از
جمله یتیمى را پناه داده است , به سبب این عمل صالح ,از گناه پدرش چشم پوشى
کردیم و او را بخشیدیم .آن گاه رسول خدا(ص ) فرمود: آنچه براى بنده مؤمن
پس ازمرگش باقى مى ماند, فرزندى است که بعد از پدر عبادت خدا مى کند.
آن گاه این آیه را تلاوت کرد: رب هب لى من لدنک ولیا یرثنى ویرث من آل یعقوب واجعله رب رضیا.((85))
بـیـان : فـرزنـد صالح , علاوه بر این که فایده اخروى دارد,فایده دنیوى
نیز دارد.بسیار اتفاق افتاده است که از اخلاق فرزندپى به اخلاق پدر مى برند
و چنانچه اخلاق فرزند خوب باشد, مردم درحق پدر و مادرش دعا مى کنند و اگر
شرور باشد, نفرین حواله شان مى سازند.
77 - کودک حاضر جواب
امیر اسماعیل سامانى را پسر خوانده اى بود.
وقتى آبله درآورد,لطافت بشره صورتش از بین رفت .روزى کـه در بـرابر
امیر اسماعیل ایستاده بود, امیر از تغییر چهره آن پسر تعجب کرد که آن حسن
وزیبایى چگونه به این زشتى تبدیل گردیده است .قاضى بن منصوردرآن جا حاضر
بود و این آیه را خواند که : ما به بهترین وجه انسان راآفریدیم , سپس او را
به اسفل السافلین برگرداندیم .
قـاضـى خواست با خواندن این آیه , طعنه اى به آن پسر زده باشد,
امااز آن جایى که خود قاضى نیز آدم بـدشـکـلـى بـود, پسر در جواب این آیه
را خواند: براى ما مثالى مى آورد و حال آن که خلقت خودش رافراموش کرده است
.قاضى از حاضر جوابى پسرى کم سن و سال در مقابل امیر وهمراهانش شرمنده شد.
((86))
78 - کودک باهوش و خداشناس
یکى از حکماى بزرگ به دیدن یکى از دوستان خود رفت .
آن شخص پسر کوچکى داشت که با وجود کـوچـکـى سـن , خـیـلى
هوشیاربود.حکیم به آن طفل فرمود: اگر به من بگویى خدا کجاست , یک عددپرتقال
به تو خواهم داد.پسر با کمال ادب جواب داد: من به شما دودانه پرتقال مى
دهم اگربه من بگویید خدا کجانیست .حکیم از این پاسخ و حاضر جوابى متعجب
گردید و او را موردلطف خود قرار داد.((87)) بـیـان : گـرایـش بـه خدا, در نهاد همه انسان ها به ودیعه گذاشته شده است .
کما این که خداوند مى فرماید: همه افراد بر فطرت خداشناسى آفریده مى
شوند.این فطرت پاک و الهى باید دور از محیطهاى آلوده حفظ شود,وگرنه در
محیط آلوده , فطرت نیز از مسیر الهى خود منحرف خواهدشد.
79 - کودکى بعضى از دانشمندان
زاره کولبرن از دوران طفولیت , استعداد ریاضى اش نمودار بود.
گاهى از او مى پرسیدند: در یک سال یا بیشتر, چند ثانیه وجود دارد؟
او پس از تامل مختصرى , پاسخ صحیح را مى داد.جـیـمـزوات مـخترع چندین
دستگاه میکانیکى و کاشف نیروى بخار, از آغاز کودکى به آزمایش علاقه زیادى
داشت و از این راه کامیابى فراوانى در علوم طبیعى به دست آورد.داروین در
دوران کودکى به جمع آورى کلکسیون جانوران علاقه داشت .این تمایل طبیعى او
را بـه مـطـالـعـه دربـاره ثـبـات و یـاتـحول انواع سوق داد و نظریه اشتقاق
و تحول انواع را پس از یک سفرطولانى به وسیله کتاب بنیاد انواع انتشار
داد.
((88))
80 - حقوق فرزند
پدرى که از بى ادبى و نافرمانى هاى فرزند خود کلافه شده بود,درمجلسى ,
نزد دیگران شکایت کرد و از تربیت او اظهار خستگى وعجز نمود.حاضران در مجلس
آن پسر را احضار و علت را سؤال کردند.پسر با استفاده از فرصت گفت : آیا
فرزند حقوقى بر پدر دارد؟ آنها جواب دادند: آرى طبق روایات وارده و بنابر
حکم عقل , فرزندحقوقى بر پدر دارد.
پسر گفت : چه حقوقى ؟ گفتند: نام نیک , تعلیم قرآن , تربیت صحیح و...
.پـسـر گـفـت : در این صورت من باید شاکى باشم , چون پدرم هیچ یک از
حقوق مرا رعایت نکرده است و چیزى به من نیاموخته و نام نیک برایم انتخاب
نکرده و همسرش (مادر من ) قبلا همسر یک مجوسى بوده است .
((89))
81 - سفارش دلسوزانه پدر
دانایى به فرزند خویش وصیت کرد و گفت : من , پیر و فرسوده شده ام , دیر
یا زود مى میرم .پس از مـن , تـو بـایـد زمـام کـار خانواده رادردست بگیرى .
بعد از من ممکن است خانه را بفروشى , ولى چـون سـردر خـانه با
ساختمان اصلى آن متناسب نیست , قبل از عرضه وفروش , آن را از نو بساز تا
بهتر بتوانى بفروشى .
چـندى بعد پدر مرد.پسر وقتى که قصد فروش خانه را کرد بنا به توصیه
پدر, به نوسازى سردر بنا پـرداخت .خرج و زحمت آن کار ومقایسه جزء ناچیز
ساختمان با مجموعه بناى آن , موجب گردید که بهاى حقیقى و رنج سازندگى را
درک کند و در حفظ و حراست آن خانه بکوشد, براى همین از فروش خانه منصرف شد و
به فلسفه سفارش پدر پى برد.
((90))
82 - جامعه سعادتمند
مـایـل تـویـسـرکـانى با حافظه خدادادى خویش از آموختن دریغ نکرد.در سال
1332 قمرى در تـویـسـرکان , مدرسه اى به سبک دبیرستان هاى امروزى تاسیس
کرد که چون مخالف مذاق یامنافع جمعى سودپرست بود, به بهانه این که دراین
مدرسه ,درس هایى غیر از درس دین تدریس مى شود, بـساط مدرسه رادرهم ریختند و
میز و صندلى ها را شکستند و تابلو مدرسه راپایین آوردند.
مرحوم مایل حکایت مى کرد: پس از شش ماه که ازبستن مدرسه گذشت , روزى
از آن جا عبور مى کردم و دیدم افرادى براى کسب ثواب به دیوارى که جاى
تابلو مدرسه بودسنگ مى پراندند.
ـخـالـفـت بـا مایل بیشتر از تعصبات خشک مذهبى سرچشمه مى گرفت , لذا مایل مجبور شد از تویسرکان جلاى وطن کند و به اراک رهسپار شود.((91)) بـیان : جامعه اى سعادتمند است که به سلاح علم و ایمان مجهز باشد.
دین بدون علم , ملعبه دست منافقان زیرک و علم بدون دین , همواره درانحراف بوده است
83 - کودک سخاوت را از مادر مى آموزد
در تـاریخ مى خوانیم که صاحب بن عباد, مرد بسیار با سخاوتى بود.خودش
گفته است : من این سخاوت را از مادرم آموخته ام , زیرامادرم هر روز که مى
خواست به مدرسه روانه ام کند, پولى به من مى دادو مى گفت : این پول را صدقه
بده .ایـن کـار او موجب شد تا من به بخشش خو بگیرم و سخى شوم اوبااین کار
ساده اش به من فهماند همان طور که باید به فکر خود باشم ,باید به فکر
دیگران نیز باشم .
((92))
84 - آگاهى هاى کودک مسجدى
امـام حسن مجتبى (ع ) در هفت سالگى به مسجد مى رفت , پاى منبررسول خدا(ص
) مى نشست و آنـچـه در مـورد وحـى از آن حـضـرت مـى شـنـیـد, در خـانـه
براى مادرش فاطمه زهرا(س ) به صـورت سـخـنـرانى نقل مى کرد.
روزى حضرت على (ع ) وارد منزل شد و بعد ازصحبت بافاطمه زهرا(س )
دریافت که ایشان آنچه از آیات قرآن ,به تازگى برپدرش نازل شده است اطلاع
دارد.از او پـرسـیـد: بـا این که شما در منزل هستید, چگونه به آنچه که
پیامبر(ص ) در مسجدبیان کرده اند آگاهید؟ فـاطمه زهرا(س ) جریان را به عرض
رساند که فرزندت حسن (ع )مرا از آنچه در مسجد مى گذرد آگـاه کرده است .
روزى على (ع ) گوشه اى مخفى گردید.حسن (ع ) که در مسجد, وحى الهى را
شـنـیده بود, واردمنزل شد و طبق معمول برمتکا نشست تا به سخنرانى بپردازد,
ولى لکنت زبان پیدا کرد.حضرت زهرا(س ) تعجب نمود.حسن (ع ) به مادر عرض
کرد: تعجب مکن , چرا که شخص بزرگى سخن مرامى شنود و این مرا از بیان مطلب
باز داشته است .
در این هنگام على (ع ) خود را آشکار ساخت و فرزندش رابوسید.
((93))
85 - آینده هر کسى در کودکى شکل مى گیرد
فـاطمه بنت اسد, مادر بزرگوار حضرت على (ع ) مى گوید:هنگامى که
عبدالمطلب از دنیا رفت , شـوهـرم ابـوطـالـب عـهـده دارنـگـهدارى پیامبر(ص )
گردید.پیامبر در خانه ما بود و من به او خـدمـت مى کردم .درباغ خانه ما
چند درخت خرما بود, که خرماهاى تازه وشیرینى از آنها به دست مـى آمد.من هر
روز مقدارى از آن خرماها رابراى آن حضرت مى چیدم .
یک روز فراموش کردم که براى او خرمابچینم و محمد(ص ) آن روز در خواب
بود.کودکان همسایه وارد آن باغ شدند و هر چه خـرما از درخت ها به زمین
افتاده بود براى خودجمع کردند و رفتند.
من با ناراحتى و شرمندگى گـوشـه اى خوابیدم وصورتم را با آستین دستم
پوشاندم .ناگهان دریافتم که محمد(ص )ازخواب بیدار شده است و به سوى باغ مى
رود.بى صدا او را دنبال کردم .
وقتى وارد باغ شد و به اطراف و زیر درخـت هـاى خـرمـا نـگـاه کـرد
وخرمایى نیافت , به درخت خرما اشاره کرد و گفت : اى درخت من گرسنه ام .
ناگهان دیدم درخت به طرف زمین خم شد و آن شاخه هایى را که خرماى
تازه داشت در دسترس مـحـمد(ص ) قرار داد.من از این منظره تعجب کردم .وقتى
جریان را براى ابوطالب تعریف کردم , گفت :بدان که او پیامبر خداست و فرزندى
از تو متولد خواهد شد که وزیر اوخواهد بود.((94)) کودکى پیامبر اکرم (ص ) با کودکى سایر افراد تفاوت هایى داشته است از آن جمله معجزاتى است که در کودکى از ایشان دیده شده است .
86 - طفل , شجاعت را ارث مى برد
عـمـرو پـسر امام حسن مجتبى (ع ), کودکى بیش نبود که درحادثه کربلا حضور داشت و سپس هـمراه کاروان اسیران اهل بیت (ع )وارد شام شد.
در یکى از مجالس شام , یزید به آن کودک گفت : مى توانى با پسر من
کشتى بگیرى ؟ عمرو در پاسخ گفت : من حال کشتى گرفتن ندارم .اگر مى خواهى
زور بازوى پسرت را بدانى , بـه او شـمـشـیـرى بده و به من هم شمشیرى ,تا در
حضور تو بجنگیم یا او مرا مى کشد که در این صـورت بـه جـدم پـیـامبر(ص ) و
على (ع ) مى پیوندم یا من او را مى کشم و او به جدش ابوسفیان و معاویه مى
پیوندد.
یـزید از زبان گویا و قوت قلب عمرو تعجب کرد و شعرى خواند که معنایش
این است : این برگ از آن شاخه درخت نبوت است که چنین شجاع و پرجرات است .
((95))
87 - کودک حقیقت بین
خداوند پیغمبر را مامور نمود تا خویشاوندانش را به آیین خودبخواند.
پـیامبر(ص ) به على بن ابى طالب که آن روز هنوز به سن بلوغ نرسیده
بود, دستور داد که غذایى آمـاده کـنـد, سـپـس چهل وپنج نفر ازسران بنى هاشم
را دعوت نمود تا در ضمن پذیرایى از آنها, رازنهفته اش را آشکار سازد, ولى
متاسفانه پس از صرف غذا, پیش از آن که سخنى بگوید, ابولهب بـا سـخـنـان
سـبـک و بـى اساس خود, آمادگى مجلس را براى طرح موضوع رسالت از بین برد.
پیامبر(ص ) مصلحت را در آن دید که طرح موضوع را به روز بعد موکول
سازد.روز بـعد نیز برنامه خود را تکرار کرد و با ترتیب دادن ضیافتى دیگر,
پس از صرف غذا, رو به سران قـوم نـمـود و سـخـن خـود را بـاسـتایش خدا و
اعتراف به وحدانیت وى آغاز کرد و فرمود: هیچ کـس بـراى کسان خود چیزى بهتر
از آنچه من براى شما آورده ام نیاورده است .
من براى شما خیر دنیا و آخرت آورده ام .کدام یک از شما پشتیبان من
خواهد بود تا برادر و وصى و جانشینم میان شما باشد.سـکـوتـى سنگین مجلس را
فراگرفت .یک مرتبه على (ع ) سکوت رادر هم شکست , برخاست و با لحنى قاطع عرض
کرد: اى پیامبر خدا,من آماده پشتیبانى از شما هستم .پـیـامـبـر دستور داد
تا وى بنشیند و سپس گفتار خود را تا سه بارتکرار نمود که هر بار کسى جز
عـلـى (ع ) پـاسخ نگفت .
آن گاه پیامبر(ص )رو به خویشاوندان خود نمود و گفت : اى مردم , این جوان , برادرووصى و جانشین من است میان شما.((96))
88 -کودک منطقى فرارى نشد
پس از شهادت حضرت على بن موسى الرضا(ع ) مامون خلیفه وقت به بغداد آمد.
روزى او به قصد شـکـار حـرکت کرد, در بین راه درنقطه اى چند کودک
بازى مى کردند.حضرت امام جواد(ع ) که درآن مـوقـع سـن مـبارکش در حدود
یازده سال بود, بین کودکان ایستاده بود.
موقعى که مرکب مـامـون بـه آن نـقـطـه نـزدیـک شد, کودکان فرار
کردند, ولى امام جواد(ع ) همچنان خونسرد و بـى تـفـاوت در جـاى خـود
ایستاد.وقتى خلیفه نزدیک شد, به آن حضرت خیره شد.
چهره جذاب کودک , او رامجذوب نمود, براى همین توقف کرد و پرسید: چه
چیز باعث شد که باسایر کودکان از این جا نرفتى ؟ امـام جواد(ع ) جواب داد:
راه تنگ نبود که من با رفتن خود, آن رابراى عبور تو وسعت داده باشم .
مرتکب گناهى هم نشده ام که از ترس مجازات فرار کنم .از طرفى گمان
نکنم که بى گناهان را آسیب رسانى ,براى همین در جاى خود ماندم و فرار نکردم
.مامون از سخنان متین و منطقى کودک به تعجب آمد و پرسید: اسم شما چیست ؟
حضرت جواب داد: محمد.گفت : پسر کیستى ؟ فرمود: فرزند حضرت رضا(ع ) هستم
.مامون براى پدر آن حضرت , از خداوند طلب رحمت کرد و راه خود را در پیش
گرفت .
((97))
89 - توجه به یتیم و برکت زندگى
بـرخـى از تـاریـخ نویسان مى گویند: کمتر دایه اى حاضر بودبه محمد(ص )
شیر دهد, زیرا بیشتر طالب آن بودند که اطفال غیر یتیم راانتخاب کنند تا از
کمک هاى پدران آنها بهره مند شوند.
حتى حـلـیمه نیزاز قبول آن حضرت سرباز زد, ولى چون بر اثر ضعف اندام
, هیچ کس طفل خود را به او نـداد, ناچار شد که نوه عبدالمطلب را بپذیرد.وى
به شوهر خود چنین گفت : برویم همین طفل را بگیریم تابادست خالى برنگردیم ,
شاید لطف الهى شامل حال ما گردد.از قـضا چنین شد و از آن لحظه که حلیمه
آماده شد خدمت محمد(ص ) را به عهده گیرد, الطاف الهى , سراسر زندگى او
رافراگرفت .
((98))
90 - به گفتار کودک گوش فرا دهیم
مـوقـعـى کـه خـلافت به عمر بن عبدالعزیز منتقل شد, هیات هایى ازاطراف
کشور, براى عرض تـبـریـک و تـهنیت به دربار وى آمدند که ازآن جمله , هیاتى
بود از حجاز.
کودک خردسالى در آن هیات بود که درمجلس خلیفه به پا خاست تا سخن
بگوید.خلیفه گفت : آن کس که سنش بیشتر است حرف بزند.کـودک گـفـت : اى
خـلیفه مسلمین , اگر میزان شایستگى به سن باشد,در مجلس شما کسانى هستند که
براى خلافت شایسته ترند.عمر بن عبدالعزیز از سخن طفل به عجب آمد, حرف او را
تاییدکرد و اجازه داد حرف بزند.کودک گـفـت : از مـکـان دورى به این جاآمده
ایم .
آمدن ما نه براى طمع است و نه به علت ترس .طمع نداریم براى آن که از
عدل تو برخورداریم و در منازل خویش با اطمینان وامنیت زندگى مى کنیم .تـرس
نـداریـم , زیـرا خـویـشـتن را از ستم تودرامان مى دانیم .آمدن ما به این
جا, فقط به منظور شکرگزارى وقدردانى است .عمر بن عبدالعزیز گفت : مرا موعظه
کن .کـودک گـفـت : اى خـلـیفه , بعضى از مردم از حلم خداوند و ازتمجیدمردم
, دچار غرور شدند.
مواظب باش این دو عامل در تو ایجادغرور نکند و در زمامدارى , گرفتار
لغزش نشوى .عـمـر بـن عـبـدالـعـزیز از گفتار کودک بسیار مسرور شد و چون
ازسن وى سؤال کرد, گفتند: دوازده سال است .((99))
91 - شرکت کودکان در واقعه بزرگ
بـعـد از ایـن کـه پـیـامبر(ص ) ساکنان نجران را دعوت به دین اسلام کرد,
پس از بحث هاى زیاد, پـیـشنهاد مباهله شد تا طرفین از خداوندبخواهند
دروغگویان را از رحمت خود دور سازد.
هر دو طرف قبول کردند که مراسم مباهله در نقطه اى خارج از شهر مدینه
, در دامنه صحراانجام گیرد.پـیـامـبر از میان امتش تنها چهار نفر را
برگزید که عبارت بودند از: على بن ابى طالب و فاطمه و حـسـن و حـسـیـن (ع )
کـه هـنـوزکـودکـى بیش نبودند.پیامبر(ص ) در حالى که حسین (ع ) را درآغـوش
داشـت و دسـت حـسـن (ع ) را در دست گرفته بود و على وفاطمه به دنبال آن
حضرت حـرکـت مى کردند, گام به میدان مباهله نهاد و به همراهان خود گفت : من
هر وقت دعا کردم , شما دعاى مرا آمین بگویید.
سـران هـیـات نمایندگى نجران , پیش از آن که با پیامبر روبه رو
شوندبه یکدیگر مى گفتند: هر گاه دیدید که محمد افسران و سربازان خود رابه
میدان مباهله آورد, بدانید که وى در این صورت فردى غیر صادق است , ولى اگر
با فرزندان و جگرگوشه هایش به میدان آمد, معلوم مى شود صادق است .آنها وقتى
چهره نورانى پیامبر(ص ) و چهارتن از عزیزانش رامشاهده کردند, متحیر شدند و
از ترس این که نفرین آنها مستجاب شوداز مباهله منصرف شدند.
((100))
92 - دختر خردسال , بهترین غم خوار
حدود سه سال قبل از هجرت , پیامبر(ص ) دو یار و حامى باوفاى خود, یعنى ابوطالب و خدیجه را از دسـت داد.
رحـلـت ایـن دوبـزرگـوار بـه قـدرى سـخـت بـود کـه پـیامبر(ص ) آن سال را عـام الـحـزن ((101))
نامید.اما به جاى ابوطالب , فرزندش على (ع ) و به جاى خدیجه , دخترش
فـاطـمه (س ) بودند که ضایعه رحلت آنها راجبران کنند.على (ع ) در آن وقت
نوزده سال داشت و فـاطـمه (س ) - طبق احادیث معروف - بیش از پنج سال نداشت .
اما همین دختر پنج ساله ,مونسى فـداکـار و مـهـربـان و شجاع براى
پیامبر(ص ) بود.گاه دشمنان سنگدل , خاک یا خاکستر بر سر پـیـامـبـر(ص ) مى
پاشیدند, چون پیامبر(ص ) به خانه مى آمد فاطمه (س ) خاک و خاکستر را از سر
وروى پـدر پـاک مـى کـرد, در حـالـى که اشک در چشمش حلقه زده بود.پیامبر(ص )
مى فرمود: دخترم , غمگین مباش ! خداوند, حافظ پدر تواست .
روزى دشـمنان اسلام در حجر اسماعیل اجتماع کردند و سوگندخوردند که
هر کجا محمد(ص ) را یـافـتـنـد او را بکشند.فاطمه (س ) این خبررا شنید و به
اطلاع پدر رساند تا آن حضرت مراقبت بـیـشـتـرى ازخـود کـنـد.باز در همان
سال ها, ابوجهل عده اى از افراد پست رامامورکرد تا وقتى پـیـامـبـر(ص ) در
مـسجدالحرام در حال نماز به سجده رفت , شکمبه گوسفندى را بر سر ایشان
بـیـفـکـنند.
وقتى این عمل زشت و ناجوانمردانه انجام شد, ابوجهل و مزدورانش با
صداى بلند به ایـشـان خـنـدیـدند.بعضى از یاران پیامبر این منظره را دیدند,
ولى کسى جرات نکرد پیش برود و شکمبه را بردارد.این خبر به گوش حضرت فاطمه
(س ) رسید, با شتاب به مسجدالحرام رفت و آن رابـرداشـت و بـا شجاعت مخصوص
خودش , ابوجهل و یارانش را باشمشیر بیان , سرزنش و نفرین فرمود.
((102))
93 - یک راه تنبیه
امـام بـاقـر(ع ) فـرمـود: پدرم در رهگذر, پدر و پسرى را دید که با هم
مى رفتند, ولى پسر از خود راضـى , در حال حرکت , به بازوى پدرش تکیه کرده
بود.
پدرم , زین العابدین (ع ) از این عمل ناپسند پسر, آن چنان خشمگین شد که تا پایان زندگى با آن پسر حرف نزد.((103)) عـلـى مـى فـرماید: صفت ناپسند از خود راضى بودن , وسیله آشکارشدن زشتى ها و مصایب آدمى است .
((104))
94 - اثر فال بد در کودک
در یکى از خانواده هاى بزرگ اروپایى , که به نحوست عدد سیزده عقیده ثابتى داشتند, دخترى در روز سـیـزدهـم مـاه متولد شد.
زمانى که دختر بزرگ شد و به این مطلب پى برد ناراحت و آزرده خـاطـر
گـشت .اوهر قدر بزرگ تر مى شد نگرانى اش افزوده مى گشت و همیشه
متاثروافسرده به نـظر مى رسید.او عقیده داشت که نحوست روز ولادتش ,باعث
بدبختى وى خواهد شد.پدر و مادر بـراى درمـان دخـتـر بـه دکـتـرى روان
شـنـاس مـتـوسـل شـدنـد تا نگرانى و افسردگى وى را عـلاج کـنـد.تلاش هاى بى
وقفه روان شناس , بى نتیجه ماند و او خود را همچنان بدبخت و تیره روز مى
دانست و از بدبختى خود با دیگران سخن مى گفت .
دخـتـر پس از فراغت از تحصیل , شوهر کرد و فرزند آورد, ولى همیشه در
آتش نگرانى مى سوخت .روزى بـا هـمـسـر و کـودک خـوددرمـاشـیـن شـخـصـى
نشسته بود و از خیابان عبور مى کرد.
دکـتـرروان شـنـاس آنها را دید, پس از توقف ماشین , به آنها نزدیک
شد و به زن جوان گفت : حالا مـتـوجـه گـفته هاى من شدى ؟ تو بى جهت زندگى
را برخود تلخ کردى , مى بینى که اکنون در کمال سلامت با همسر مهربان وکودک
عزیزت زندگى مى کنى و خانم خوشبختى هستى .
زن جوان که هنوز اثر تلقینات از وجودش محو نشده بود با گریه
وناراحتى گفت : آقاى دکتر من یـقـیـن دارم کـه عـاقـبـت , نـحـوسـت عدد
سیزده دامنگیر من خواهد شد و مرا بدبخت خواهد کرد.
((105))
بـیـان : فـال بد براى کسانى که به آن عقیده دارند یکى از عوامل مهم ایجاد
نگرانى و عقده روحى است .فال بد از نظر اسلام منشا و اساسى ندارد و مردود
است .
95 - تاثیر استاد در ایمان کودک
سید محسن جبل عاملى از علماى بزرگ شیعه در دمشق مدرسه اى ساخت تا فرزندان شیعیان در آن جـا بـه فـراگـیـرى عـلم بپردازند.
ایشان شاگردى داشت به نام عبداللّه که از ذهن سرشارى بـرخـوردار
بـود وتوانسته بود در مدت کوتاهى تحصیلات خود را در دمشق به پایان رساند و
براى فراگیرى بعضى علوم به امریکا سفر کند.
او از مـدت هـا قبل در یکى از دانشگاه هاى امریکا اسم نویسى کرده
وراه درازى را پیموده بود تا در امـتـحـان ورودى شرکت کند.اما وقتى درصف
ورود به جلسه ایستاده بود متوجه شد اگر عجله نکند وقت نماز مى گذرد, لذا با
شتاب جهت اقامه نماز حرکت کرد.افرادى که پشت سرش بودند فریاد برآوردند:
کجا مى روى ,نوبت شما نزدیک است و اگر دیر برسى جلسه دیگرى برگزارنمى گردد.
عبداللّه جواب داد: من یک تکلیف دینى دارم و اگر انجام ندهم وقت آن
مى گذرد و آن بر امتحان مـقـدم اسـت و بـا توکل به خدا مشغول نماز خواندن
شد.از قضا وقتى نمازش تمام شد نوبتش نیز گـذشـتـه بـود.برگزار کنندگان
امتحان وقتى متوجه این قضیه گردیدند, از ایمان عبداللّه به شـگفت آمده
بودند و از او دوباره امتحان به عمل آوردند.
عبداللّه در نامه اى خطاب به استادش در جـبـل عـامل , نوشته بود:من
درس ایمان و عمل به تکالیف را از شما آموخته ام .سید محسن بسیار خـوشـحال
گردید و از این که توانسته بود چنین شاگردى پرورش دهد در پیشگاه خداوند
شاکر بود.
((106))
96 - منزلت کودک شیرخوار
خـورشـیـد اسـلام تـازه از مدینه طلوع کرده بود و مسلمانان تقیدخاصى به
احکام اسلام داشتند.روزى صـداى اذان از مـسـجـدالـنـبـى بـرخـاست و جمعیت
با صفوف فشرده و ازدحامى وصف نـاشـدنـى پـشـت سر رسول اکرم به نماز
ایستادند.ناگاه صداى گریه طفل شیرخوارى از گوشه مسجد بلند شد.
رسـول اکـرم بـا شـنـیدن صداى گریه دلخراش کودک در به جا آوردن
اعمال نماز تعجیل کرد.نمازگزاران که گریه کودک برایشان اهمیتى نداشت و تا
مدتى قبل دختران نوزاد خویش را زنده زنـده در زیـر خاک مى کردند و هنوز با
عمق احکام اسلام نیز آشنایى پیدا نکرده بودند,ازاین حالت رسول خدا تعجب
کردند و پنداشتند که حادثه اى براى رسول خدا پیش آمده است .
نـماز که تمام شد, از حضرت پرسیدند: آیا مساله خاصى پیش آمدکه چنین
با عجله نماز را به پایان رساندید؟ رسول اکرم فرمود: آیا شما صداى گریه
کودک را نشنیدید؟ وقـتـى رسـول خـدا این جمله را فرمود, تازه آنها فهمیدند
رسول خدابراى گریه کودک , نماز را سریع به پایان رسانده است تا کودک
موردملاطفت و نوازش قرار گیرد.
((107))
97 - به بزرگ و کوچک احترام کنید
پیرمردى که گذشت زمان نیرو و قوت جوانى را از او باز گرفته بود,با صورتى
پرچروک و دستانى خـشـکیده و رعشه دار و لباس هایى کهنه وقدى خمیده و سکوتى
سرد که از بى کسى و نادارى او حـکـایـت مـى نـمـود, از مصیبت دنیا به رسول
اکرم (ص ) پناه آورده بود تا در جوارحضرتش جان خسته اش را آرامش بخشد.
عـده اى از اصحاب تا او را دیدند, چون هیچ یک از ملاک هایى را که
اهل دنیا براى آن به هم احترام مـى گـذارنـد نـداشت (نه پول , نه مقام ,نه
قبیله معروف و ...) از راه دادن ایشان به محفل خویش امتناع کردند.
رسول اکرم که براى پیران و کودکان امت خویش احترام زیادى قائل بودتا
این صحنه را دید فرمود: کسى که به خردسالان ما احترام نکند وپیران ما را
مورد تکریم قرار ندهد از ما نیست و با ما پیوستگى ندارد.اصحاب تا این جمله
را شنیدند متنبه شدند و به سرعت جاى را براى پیرمرد باز کردند و او را با
احترام در بین خود جاى دادند.
((108))
98 - از مال حلال به فرزندان بخورانید
آیـة اللّه الـعـظمى سید محمد کاظم یزدى مرجع بزرگ عالم تشیع ,دراواخر
عمر با برکت خویش روزى عـده اى از بـزرگـان نجف رادرجلسه اى گرد هم آورد و
چهار نفر را به عنوان وصى براى خود معین نمود تا پس از مرگش مقدارى از
وجوهات شرعیه را که نزد ایشان بودبه مجتهد بعد از وى تحویل دهند.
در هـمـین حال یکى از نوادگان ایشان به نام حاج آقا رضا صاحب کتاب
بزم ایران به سید عرض کـرد: بـعـضـى از نوادگان شما یتیم هستندو تا به حال
تحت سرپرستى شما بوده اند, خوب است چیزى از این اموال را هم براى آنها
تعیین کنید.سـیـد بـا آن حـال کـسالتى که داشت فرمود: نوادگان من اگر متدین
هستند خدا روزى آنها را مى رساند و اگر نه چگونه از مالى که از آن من نیست
به آنها کمک کنم .
بـدین ترتیب حاضر نشد از اموال بیت المال استفاده شخصى نمایدو به
فرزندانش بخوراند و همین بـاعث شد که در آینده فرزندان ونوادگان ایشان جزو
ستارگان علم و اندیشه و از فقها و صاحب نظران طراز اول عالم اسلام گردند.
((109))
99 - نوازش فرزندان شهدا
جـعـفـربـن ابـى طـالب یکى از بزرگ ترین یاران رسول
اکرم و برادرحضرت على (ع ) است .وى در هـجـرت مـسلمانان به حبشه , سرپرستى
آنها را بر عهده داشت و بعد از بازگشت به مدینه یاورى قهرمان وغم خوارى
نستوه براى رسول خدا بود.وقتى در جنگ با مشرکین دودستش قطع گردید و بـه
شـهـادت رسـید, رسول اکرم درباره اش فرمود:خداوند عوض این دو دست دو بال به
جعفر عنایت نمود و جعفر دربهشت با آنها پرواز مى کند, لذا به جعفر طیار
معروف گردید.
خبر شهادت جعفر مدینه و خصوصا بنى هاشم را غرق در عزا کرد.رسول اکرم
(ص ) براى دلجویى از فـرزنـدان جـعـفـر بـه مـنزلش آمدوبه اسماء بنت عمیس ,
همسر جعفر, فرمود: فرزندان جعفر را بـیـاور!کـودکان که متوجه شدند رسول
خدا به منزلشان آمده , شتابان به حضورحضرت شرفیاب شدند.
رسـول اکرم (ص ) آنها را به آغوش گرفت و آنها را بویید و با
آنهابسیار مهربانى کرد, به طورى که عـبـداللّه بـن جـعفر, پس از سال ها, آن
خاطره در ذهنش مانده بود و مى گفت : خوب به یاد دارم روزى کـه رسـول اکرم
(ص ) به خانه ما آمد و خبر شهادت پدرم را به مادرم داد ودست بر سر من و
برادرم کشید.
((110))
100 - مقام معلم
شخصى در مدینه مدرسه اى تاسیس کرد و به آموزش کودکان مشغول بود.روزى یکى
از فرزندان امام حسین (ع ) به مدرسه وى رفت و آیه شریفه الحمدللّه رب
العالمین را آموخت .وقتى به منزل برگشت ,آیه را تلاوت کرد و معلوم شد آن را
در مدرسه اى از معلم آموخته است .امـام حسین (ع ) هدایاى زیادى براى معلم
فرستاد به طورى که موجب شگفتى عده اى از یاران آن حضرت گردید.
آنـها نزد امام آمدند و عرض کردند: آیا آن همه پاداش به معلم رواست
که شما در برابر آموزش یک آیه , این همه هدیه براى معلم فرستاده اى ؟! حضرت
فرمود: آنچه که دادم چگونه برابرى مى کند با ارزش آنچه که او به پسرم
آموخته است .ایشان با این کار ارزش والاى معلم را به تمامى یاران و پیروان
خودگوشزد نمود.
((111))
کتابنامه
1.ابن ابى الحدید: شرح نهج البلاغه , چاپ دوم , داراحیاء التراث العربى , بیروت 1386ق , ج 10.
2.ابن ابى فراس , ورام : مجموعه ورام , بنیاد پژوهشهاى اسلامى , 1365 ش , ج1 ,دارالکتب الاسلامیه , ج1 و2.
3.ابن شهرآشوب : مناقب , انتشارات علامه , ج 1و4.
4.ابن هشام : سیره , منشور المکتبة المصطفى , ج 1.
5.الابـیشهى المحلى , شهاب الدین محمدبن احمد ابى الفتح : مستطرف ,ناشرعبدالحمید حنفى , ج 1و2.
6.امـامـى , محمدجعفر: بهترین راه غلبه بر نگرانیها و ناامیدیها, چاپ هشتم ,انتشارات نسل جوان , 1368 ش .
7.امـامـى , محمدجعفر و آشتیانى , محمدرضا: ترجمه گویا و شرح فشرده اى برنهج البلاغه , چاپ اول , انتشارات مطبوعات هدف , ج 3.
8.انصارى , مرتضى : زندگانى و شخصیت شیخ انصارى , 1380 ق .
9.بـذرافـشان , مرتضى : سید محمد کاظم یزدى فقیه دوراندیش , چاپ اول ,دفترتبلیغات اسلامى حوزه علمیه قم , 1376 ش .
10.بلخى , جلال الدین محمد: داستانهاى مثنوى مولانا, انتشارات انجمن کتاب ,دفتر دوم .
11.بـهـشتى , احمد: اسلام و تربیت کودک , چاپ اول , چاپ و نشر سازمان تبلیغات اسلامى , 1370 ش .
12.حبله رودى , محمد: کلیات شیرین حکایت جامع التمثیل , انتشارات مروى .
13.حسینى بحرانى , سید هاشم : تفسیر برهان , موسسه مطبوعاتى اسماعیلیان .
14.حکیمى , محمود: داستانهایى از زندگى امیرکبیر, دفتر نشر فرهنگ اسلامى .
15.حمیرى قمى , عبداللّه بن جعفر: قرب الاسناد, مکتبة النینوى الحدیثه .
16.رحیمیان , حسن : در سایه آفتاب .
17.ریموند بیچ : ما و فرزندان ما, موسسه مطبوعاتى امیرکبیر.
18.دشتى , محمد و محمدى , سید کاظم : نهج البلاغه , چاپ ششم , انتشارات امیرالمؤمنین , 1375 ش .
19.سبحانى , جعفر: رمز پیروزى مردان بزرگ , چاپ اول , چاپ محمدى علمیه تبریز, 1348 ش .
20.الطوسى , محمدبن حسن : الغیبة , انتشارات نینوى .
21.سـرگـذشتهاى ویژه از زندگى استاد مطهرى , چاپ دوم , انتشارات مؤسسه نشر وتحقیقات ذکر.
22.سعدى , مصلح الدین : گلستان سعدى , چاپ هیجدهم , انتشارات قدیانى ,1376ش .
23.شریفى یزدى , على : باغ دلگشا, کشکول صفا, 1370 ش .
24.شمس الدین , سید مهدى : اخلاق اسلامى , انتشارات شفق , 1373 ش .
25.الـطـبـرسـى , شیخ رضى الدین ابى نصربن فضل : مکارم الاخلاق , چاپ ششم ,مؤسسة الاعلمى للمطبوعات , 1392 ق .
26.طبرسى , فضل بن حسن : مجمع البیان فى تفسیر القرآن , چاپ اول , دارالمعرفة ,1365ش , ج1 .
27.طبرى , محمدبن جریر: تاریخ طبرى , مؤسسة الاعلمى للمطبوعات , ج2 .
28.عابدى , غلامحسین : دانستنیهاى تاریخ , چاپ دهم , چاپخانه علمیه قم ,1411ق , ج2 .
29.عاملى , شیخ حر: وسائل الشیعه , چاپ چهارم , دارالثرات العربى , 1391ق ,ج15 .
30.العروسى الحویزى : تفسیر نورالثقلین , ج5 .
31.على بن محمدبن حجة الحموى : ثمرات الاوراق , چاپ اول , مکتبة الخانجى ,مصر 1971م .
32.عـوفـى , سدیدالدین محمد: جوامع الحکایات و لوامع الروایات , چاپ دوم ,سازمان چاپ و پخش کتاب , 1340 ش .
33.فلسفى : گفتار فلسفى (کودک ), هیئت نشر معارف اسلامى , 1342 ش , ج2 .
34.قرنى گلپایگانى , على : منهاج الدموع , چاپ سوم , دارالفکر, 1369 ش .
35.قمى , شیخ عباس : سفینة البحار, نشر دارالاسوة , 1414 ق .
36.-------------------: تتمة المنتهى , چاپ دوم , انتشارات کتابفروشى داورى , 1327ق .
37.-------------------: منتهى الامال , چاپ دوم , کانون انتشارات علمى ,1363 ش , ج1 .
38.-------------------: وقایع کربلا, چاپ مؤسسه مطبوعاتى حسینى .
39.-------------------: هدیة الاحباب , چاپ دوم , انتشارات امیرکبیر,1363 ش .
40.کلینى , یعقوب : فروع کافى , ج6 .
41.گلى زواره , غلامرضا: داستانهاى مدرس , مؤسسه مطبوعاتى امیرکبیر.
42.لامعى , شعبانعلى : حکایات برگزیده , نمایشگاه کتاب قم , 1368 ش .
43.م , فرزاد: گنجینه لطایف , انتشارات بنیاد, 1347ش .
44.مجلسى , محمدباقر: بحارالانوار, چاپ دوم , مؤسسة الوفاء, 1403 ق .