صد حکایت تربیتی 5
ام الـفـضـل , هـمـسر عباس بن عبدالمطلب , دایه حضرت حسین (ع ) مى گوید:
روزى رسول اکـرم (ص ) حـسـیـن (ع ) را کـه درآن مـوقـع طـفـل شـیرخوارى
بود, از من گرفت و در آغوش کـشـیـد. کـودک لباس ایشان را خیس کرد. من طفل
را با چنان شدتى از آن حضرت جدا کردم که گریان شد. حضرت به من فرمود: ام
الفضل آرام باش ! آب , لباس مرا تطهیر مى کند, ولى چه چیزى مى
تواندغبارکدورت و رنجش را از قلب فرزندم حسین , برطرف نماید. ((53))
رسـول اکـرم (ص ) نـشـسـته بود که حسن و حسین (ع ) وارد شدند. حضرت به
احترام آنها از جاى بـرخـاسـت و بـه انتظار ایستاد. کودکان که هنوز در راه
رفتن ضعیف بودند, آرام پیش مى آمدند و پیامبر(ص )همچنان منتظر ایستاده بود.
سرانجام رسول اکرم (ص ) به طرف آنهارفت , بغل باز کرد, هر دو را بر دوش
خود سوار نمود و به راه افتاد,درحالى که مى فرمود: فرزندان عزیزم , مرکب
شما چه خوب مرکبى است و شماها چه سواران خوبى هستید! ((54)) امـام رضـا(ع ) مـى فـرمـایـد: لازم اسـت بـا اطـفـال و بزرگسالان , مؤدب ومحترمانه معاشرت کنى . ((55))
مـردى بـه نـام یعلى عامرى از محضر رسول اکرم (ص ) خارج شد تا درمجلسى
که دعوت داشت شـرکـت کند. کنار منزل پیامبر, حسین (ع ) را دیدکه با کودکان
مشغول بازى است . طولى نکشید رسـول اکـرم (ص )بااصحاب خود از منزل خارج شد.
وقتى حسین (ع ) را دید, دست هاى خود را باز کرد و از اصحاب فاصله گرفت .
به طرف فرزندش رفت تااورا بگیرد. کودک خنده کنان این طرف و آن طـرف مـى
گـریـخـت ورسـول اکـرم (ص ) نـیـز خندان از پى او حرکت مى کرد.
وقتى او را گرفت ,دست هاى پر محبت خود را زیر چانه و پشت گردن او نهاد و لبانش رابوسید. ((56))
پیامبر اکرم (ص ) مى فرماید: کسى که دختر بچه خود را شادمان کند, مانند
کسى است که بنده اى از فـرزنـدان اسـماعیل ذبیح اللّه (ع ) راآزاد کرده
باشد و آن کس که پسر بچه خود را مسرور کند و دیده او راروشن سازد, مانند
کسى است که دیده اش از خوف خداوند گریسته باشد. ((57))
شـیـخ مـرتـضـى انـصارى (متوفى 1281 ه . ق . ) که در نجف اشرف مدفون است
, از علما و مراجع برجسته قرن سیزدهم بود و کتاب هاى درسى مکاسب و رسائل
که در حوزه هاى علمیه تدریس مـى شـود, ازتـالـیـفـات ایـشان مى باشد. وى
زاهد و عابدى بى مانند بود و از نظر علم وجنبه هاى معنوى , یگانه عصر به
حساب مى آمد. وقـتى به مادرش گفتند: فرزندت به درجات عالى علم و تقوارسیده
است وى در پاسخ گفت : من در انتظار آن بودم که فرزندم ترقى بیشترى داشته
باشد, زیرا من به او شیر ندادم مگر این که با وضو بودم وحتى در شب هاى سرد
زمستان هم بدون وضو او را شیرنمى دادم . ((58))
عـلـى (ع )در مـورد شـخـصـیـت بـزرگ و الـهى خویش که آن را مدیون تربیت
هاى نبى گرامى اسلام (ص ) مى داند مى گوید: شما قرابت مراباپیغمبر(ص )و
منزلت مخصوصى که نزد آن حضرت داشـتـم بـه خوبى مى دانید. طفل خردسالى بودم
که پیغمبر(ص ) مرا در دامان خودمى نشاند, در آغـوشـم مـى گـرفت و به سینه
خود مى چسباند. گاهى مرا دربستر خواب خود مى خوابانید و از مـودت , صـورت
بـه صـورت مـن مـى سایید
و مرا به استشمام بوى لطیف خود وا مى داشت . براى مـن
هـرروز از سـجـایـاى اخـلاقـى خود, پرچمى مى افراشت و امر مى فرمودتااز
رفتار وى پیروى کنم . ((59))
حـضـرت امـام حـسـین (ع ) در جواب عبیداللّه بن زیاد که او رادعوت به سازش
کرده بود فرمود: دامن هاى پاکى که مرا تربیت کرده اند, از پذیرش ذلت ابا
دارند. ((60))
مـحمد حنفیه فرزند على بن ابى طالب (ع ) است . البته
مادر وى فاطمه (س ) نیست . وى در جنگ جـمـل , عـلمدار لشکر بود. على (ع )
به او فرمان حمله داد. محمد حنفیه حمله کرد, ولى دشمن با ضـربـات نیزه وتیر
جلو علمدار را گرفت . در نتیجه محمد از پیشروى بازماند. حضرت خود را به او
رساند و فرمود: از ضربات دشمن مترس , حمله کن . وى قدرى دوباره پیشروى
کرد, ولى باز متوقف شد. على (ع ) ازضعف فرزندش سخت آزرده خاطر شـد. نـزدیـک
او آمـد و بـا قـبـضـه شـمـشـیر به دوشش کوبید
و فرمود: این ضعف و ترس را از مادرت به ارث برده اى . یعنى من که پدر تو هستم ترسى ندارم . ((61))
رسـول اکرم (ص ) در مورد انتخاب همسر, که نقش اساسى درتربیت فرزند دارد مى
فرماید: موقع انتخاب همسر دقت کن که فرزندت را در رحم چه شخصى مى خواهى
قرار دهى . ((62))
عـمـر دخـترى داشت که نامش عاصیه بود. عاصیه یعنى
گناه کار. رسول اکرم (ص ) آن اسم را تغییر داد و او را جمیله یعنى
زیبانامید. زیـنب دختر ام سلمه , بره نام داشت . بره یعنى نیکوکار. از این
کلمه خودستایى و خودپسندى اسـتـشـمام مى شد و کسانى درباره آن زن مى گفتند
که با این اسم مى خواهد ادعاى پاکى نماید. بـراى ایـن که موردتحقیر و بى
احترامى مردم واقع نشود, رسول اکرم (ص ) اسم او رابه زینب تغییر دادند.
احمدبن میثم از على بن موسى الرضا(ع ) سؤال کرد:
چرا اعراب فرزندان خود را به نام هاى سگ و یوزپلنگ و
نظایر آنها نامگذارى مى کردند؟ حـضـرت در جـواب فـرمـود: عرب ها, مردان جنگ
و نبرد بودند. این اسم ها را روى فرزندان خود مى گذاردند تا وقت صدا زدن ,
دردل دشمن ایجاد هول و هراس نمایند. ((63))
در دوران کوتاه حکومت سراسر عدل حضرت على (ع ) مقدارى عسل به بیت المال
مسلمین آوردند. پـدر یـتـیمان دستور داد کودکان بى سرپرست را از گوشه و
کنار حاضر کنند. این خبر به گوش اطفال بى کس رسید. آنها از خوشحالى گویى
بال درآوردند و به سوى پدرمهربان خود شتافتند. حـضـرت مـوقـعى که عسل را
بین کودکان تقسیم مى فرمود, با دست خود آن را به دهان یتیمان مـى گذاشت .
اطرافیان وقتى این عمل حضرت را مشاهده کردند, از این که امام و خلیفه
مسلمین چنین باکودکان برخورد مى کرد تعجب نمودند. یکى گفت : این عمل درشان
شما نیست . حـضرت فرمود: امام پدر یتیمان است . عسل به دهان یتیمان مى
گذارم و به جاى پدران از دست رفته شان , به آنها مهربانى مى کنم ... ! آن
روز, مردم از این برخورد ملایم و پدرانه امام درس بزرگى گرفتند. ((64))
هنگامى که حضرت یوسف را در بازار مصر در معرض فروش
قرار دادند, مردى با دیدن چهره پاک و مـعـصـومـانـه آن حـضرت متاثر شدو رو
به مردمى که براى خرید و فروش برده جمع شده بودند گفت :به این کودک غریب و
بى گناه رحم کنید و با او مهربان باشید. حـضـرت یوسف که با وجود سن کم , از
ایمان و اعتماد به نفس کاملى برخوردار بود, به آن مرد رو کرد و گفت : آن
کس که خدا را دارد,گرفتار غربت و تنهایى نمى شود. ((65))
آن مـرد بـزرگ ((66))
, چـنـدین بار به محضر امام زمان (ع ) شرفیاب شده بود. آن گاه که کودکى
بـیش نبود, روزى در مجلسى نشسته بود. ازهر موضوعى سخنى به میان آمد تا این
که به غیبت از بعضى افرادکشیده شد. آن کـودک خداترس نتوانست طاقت بیاورد و
در آن جا گوش به غیبت بسپارد. مى دانست اگر او آنـهـا را از غـیبت باز
دارد, به جهت کمى سن , از او نخواهند پذیرفت . گریه کنان از مجلس گناه
بـیـرون آمد. گریه او همه را به تعجب واداشت . کسانى که او را نمى شناختند,
فکرکردند گریه او هـمـچـون گـریـه دیـگـر کودکان زود رنج است . وقتى از
اوعلت گریه را پرسیدند, کودک نگاه مـعـنـادارى بـه آنـها کرد و گفت : چگونه
در مجلسى بنشینم که در آن آشکارا گناه و نافرمانى خدامى شود. ((67))
وقتى حضرت محمد(ص ) سه ساله بود, روزى به دایه اش حلیمه گفت : مادر!
روزها برادرانم کجا مى روند؟ عزیزم آنها گوسفندان را به صحرا مى برند.
مادر, چرا مرا با خود نمى برند؟ آیا مایلى بروى ؟ بله مادر. حلیمه روز بعد
محمد(ص ) را شستشو داد و موهایش را روغن زدو به چشمانش سرمه کشید و یک
مـهره یمانى که به نخ کشیده بود, براى محافظت او به گردنش آویخت . آن طفل
سه ساله که این عمل را خرافى مى دانست , مهره را با آزردگى از گردن درآورد و
گفت : مادر, خدابهترین حافظ براى من است . ((68))
وقـتـى که حاتم طایى از دنیا رفت , برادرش خواست جاى او رابگیرد. حاتم
مکانى ساخته بود که هفتاد در داشت . هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى
شد و از او چیزى طلب مى کرد و حاتم بـه اوعـطـامى کرد. برادرش خواست در آن
مکان بنشیند و حاتم بخشى کند. مادرش گفت : تو نمى توانى جاى برادرت را
بگیرى , بیهوده خود رابه زحمت مینداز. برادر حاتم توجه نکرد. مادرش براى
اثبات حرفش ,لباس کهنه اى پوشید
و به طور ناشناس نزد پسرش آمد و چیزى خواست . وقتى
گـرفـت از در دیـگـرى رجوع کرد و باز چیزى خواست . برادر حاتم با اکراه به
او چیزى داد. چون مادرش این بار از در سوم بازآمد و چیزى طلب کرد, برادر
حاتم با عصبانیت و فریاد گفت :تودوبار گرفتى و باز هم مى خواهى ؟! عجب گداى
پررویى هستى ! مـادرش چـهـره خـود را آشکار کرد و گفت : نگفتم تو لایق این
کارنیستى . یک روز هفتاد بار از بـرادرت به همین شکل چیزى خواستم .
اوهیچ بار مرا رد نکرد. من فرق تو را با او وقتى
دانستم که شیرمى خوردى . تو یک پستان در دهان مى گرفتى و دست دیگر را روى
پستان دیگر مى گذاشتى تـا دیـگـرى از آن نـخـورد, امـا او بـا دیـدن
طـفـلـى دیـگـر, پستان را رها مى کرد و در اختیار او مى گذاشت . ((69))
چـون هـنـگـام آن رسید که آفتاب دولت ابراهیم خلیل (ع ) از مشرق
سعادت طلوع کند, منجمان نمرود را اطلاع دادند که امسال پسرى به وجود خواهد
آمد که حکومت تو به دست او زایل مى شود. نـمـرودبراى پیشگیرى دستور داد: هر
پسرى که در عرصه ملک او به وجود آیداو را بکشند. موقع ولادت ابـراهیم فرا
رسید و متولد گردید. مادرابراهیم از بیم گماشتگان نمرود, فرزند خود را در
چـیـزى پـیـچـیـد وبه غارى برد, در آن جا نهادش و در غار را محکم کرد و
بازگشت .
روزبعد در فـرصـتـى به کودکش سر زد و وى را صحیح و
سالم یافت . مادر با تعجب دید که کودکش انگشت سـبـابـه خـود را بـه عـادت
اطـفال دردهان گذاشته است و مى مکد و با آن تغذیه مى شود. مادر مـقدارى
اورا شیر داد و بازگشت . از آن به بعد هر وقت فرصت مى یافت به غارمى رفت و
ابراهیم را شیر مى داد. هـفـت سـال گـذشـت و ابراهیم همچنان مخفیانه مى
زیست . ازهمان وقت , آثار عقل و فراست از پیشانى مبارکش هویدا بود. روزى
ازمادر خود سؤال کرد: آفریدگار من کیست ؟ مادر جواب داد: نمرود. - آفریدگار
نمرود کیست ؟ مـادر از جـواب او فـرو مـانـد و دانـست این پسر همان است که
بناى ملک نمرود را خراب خواهد کرد. ((70))
زنى تنها شش ماه پس از ازدواج , کودکى به دنیا آورد. خلیفه دوم گفت :
لابد این زن , سه ماه قبل از ازدواج , زنا کرده است و این کودک ,مولود آن
است . پس باید بر این زن , حد زنا جارى شود. عـلى (ع ) که از این ماجرا
خبردار شد, به نزد خلیفه دوم آمد و فرمود:این نوزاد حلال زاده است و به
شوهر قانونى و شرعى زن تعلق دارد. عمر با ناباورى پرسید: یا اباالحسن , به
چه دلیل این حرف رامى زنید؟ حضرت فرمود:
خداوند در کتابش , مدت حمل و دوران شیرخوارگى کودک را
دو سال و نیم یعنى سـى مـاه مـعـیـن کـرده اسـت وازطـرفـى مـى فـرمـایـد:
مادران به کودکانشان دو سال کامل (حولین کاملین ) شیر بدهند, پس معلوم مى
شود که حداقل حمل مى تواندشش ماه باشد. خلیفه دوم که دیگر در برابر این
استدلال محکم و پولادین , حرفى براى گفتن نداشت , دستور داد زن بـى گـنـاه
را آزاد کـنـنـد. آن گـاه براى چندمین بار گفت : اگر على (ع ) نبود, عمر
هلاک مى گشت . ((71))
هنگامى که خبر شهادت مسلم بن عقیل به سیدالشهداء(ع ) رسید,به خیمه مخصوص
خود وارد شـد و دخـتـر مـسـلـم را پـیـش خود خواند. اودخترى سیزده ساله
بود که با دختران آن حضرت مـصـاحـبت مى کردوبا آنها انس و الفت داشت . وقتى
به خدمت حضرت رسید, ایشان او رادلدارى فـراوان فـرمـود و بـیش از همیشه با
او به مهربانى رفتار کرد.
دخترمسلم دریافت که ممکن است پـیـش آمـدى شـده بـاشد,
پس پرسید:یابن رسول اللّه , با من چنان ملاطفت مى کنى که با یتیمان مى کنى
!مگرپدرم را شهید کرده اند؟ ابـاعـبـداللّه (ع ) نـتـوانـست طاقت بیاورد و
به سختى گریست . آن گاه فرمود: اى دخترک من , انـدوهـگـیـن مـباش ! اگر
مسلم نباشد, من پدرواراز تو پذیرایى مى کنم . خواهرم , مادر تو است و
دختران و پسرانم ,برادران و خواهران تو. ((72))
اصحاب و یاران , گرد پیامبر اسلام (ص ) را گرفته بودند و به سخنانش گوش
مى دادند. ناگهان دیـدنـد پسر بچه اى نزد پیامبر(ص ) آمدو گفت : اى
پیامبرخدا, من پسرى هستم که پدرم از دنیا رفته است , مادرو خواهرم نیز بى
سرپرستند. از آنچه خداوند به شما عنایت فرموده است به ما کمک کن . پیامبر(ص
) به بلال فرمود: به خانه من برو و هر غذایى که یافتى آن را بیاور. بـلال
به حجره هایى که مربوط به پیامبر(ص ) بود رفت وپس ازجستجو 21 دانه خرما
پیدا کرد و به خـدمـت ایـشان آورد.
پیامبر(ص ) به آن پسرک فرمود: بیا این خرماها را از
من بپذیر. هفت دانه آن مال خودت , هفت دانه دیگر مال خواهرت , و هفت دانه
باقیمانده مال مادرت باشد. در این هنگام یکى از اصحاب به نام معاذ, دست
نوازش بر سر آن یتیم کشید و گفت : خداوند تو را از یتیمى بیرون آورد و
جانشین پدرت سازد. پیامبر(ص ) به معاذ فرمود: محبت تو را به این یتیم دیدم .
بدان که هرکس یتیمى را سرپرستى کند و دسـت نـوازش بـر سـر او
بـکـشـد,خـداونـد بـه تـعـداد هـر مـویـى کـه از زیـر دسـت او مـى
گـذرد,پاداش شایسته اى به او مى دهد, گناهى از گناهان او را محو مى سازد
ومقام او را بالا مى برد. ((73))
مـردى بـا پسرش به عنوان میهمان بر على (ع ) وارد شد. على (ع ) بااکرام و
احترام بسیار آنها را در صـدر مـجـلـس نـشـانـد و خـودش روبـه روى آنـها
نشست . موقع صرف غذا رسید. غذا آوردند و صرف شد. بعد از غذا, قنبر غلام
معروف على (ع ) حوله و تشت و ابریقى براى شستن دست آورد. عـلـى (ع ) آنها
را از دست قنبر گرفت و جلو رفت تا دست میهمان رابشوید. میهمان خود را عقب
کشید و گفت : مگر چنین چیزى ممکن است که من دست هایم را بگیرم و شما آنها
را بشویید.
على (ع ) فرمود: برادر تو مى خواهد عهده دارخدمت
توشود. خلاصه حضرت با اصرار زیاد دست میهمان را شست . آن گاه به پسر برومند
خود محمدبن حنفیه گـفـت : ایـنـک تـو دسـت پسر رابشوى . من که پدر تو هستم
دست پدر را شستم و تو دست پسر رابشوى . اگر پدر این پسر در این جا نمى بود
و تنها خود این پسر,میهمان ما بود, من خودم دستش را مـى شـسـتـم . اما
خداوند دوست داردآن جا که پدر و پسرى هر دو حاضرند, بین آنها در احترام
گذاشتن فرق گذاشته شود. ((74))
گفته اند: فقر در شرایط خاص , گهواره نبوغ است . ابـومقام خاتم الشعراء,
مؤلف کتاب حماسه و کتاب هاى نغزدیگر که در خانواده اى فقیر چشم به دنیا
گشوده بود, مدت ها براى گذران زندگى , سقایى مى کرد. یـاقـوت حـمـوى
نویسنده کتاب معجم البلدان , بزرگ ترین کتاب جغرافیایى اسلام که در قرن
شـشـم هجرى نگاشته شده و در ده جلدبزرگ به چاپ رسیده است و هم اکنون بزرگ
ترین منبع بـراى شناختن اوضاع شهرها در ادوار گذشته مى باشد,
برده اى بیش نبود که ابراهیم حموى وى را بـراى کـسب و
تجارت به شهرها مى فرستاد. اوکه در مسافرت هاى خود یادداشت هایى از اوضاع
جـغـرافـیـایـى و طـبـیعى شهرها برمى داشت , سرانجام همه آنها را تدوین
نمود و به صورت کتابى درآورد. نـابـغـه زمان , امیرکبیر, آشپززاده بود.
او از میان توده هایى برخاسته بود که رنج و محنت و
فشار استبداد حکام زمان خود را به خوبى چشیده بودند. این تجارب و مشاهدات
تلخ بود که او را مردى نیرومندو متکى به نفس بار آورد. ((75))
بـیـان : اگـر کـودکان و والدین آنها قبول کنند که چه بسا فقروسختى براى
کودکان , زمینه بروز اسـتـعـدادهـاى آنهاست , از رنج ها وسختى ها استقبال
مى کنند, به شرط آن که شرایط تحصیل و پیشرفت افراد, از ناحیه کسانى که در
امر تعلیم و تربیت دخالت دارندفراهم شود.
در مـاه صفر سال 1267 ه . ق . به امیر کبیر اطلاع دادند که درپایتخت
,چند بیمار مبتلا به آبله پیدا شـده است که سعى و کوشش براى بهبود آنهامؤثر
واقع نشده است و آنها مرده اند. امیر از شنیدن ایـن خبر به شدت نگران شد و
بى درنگ دستور داد که در تمام شهر تهران و ولایات نزدیک , برنامه آبـلـه
کوبى اجرا شود تا بیمارى گسترش پیدانکند. در آن روزها تزریق واکسن آبله و
بیمارى هاى دیـگـر مـرسـوم نـبـود و مـردم راضى نبودند که واکسن پیشگیرى
این بیمارى به آنها تزریق شود.
ازطرفى چند تن از مارگیرها و دعا نویس ها شایع کرده
بودند که تزریق واکسن , موجب نفوذ اجنه در خون مى شود و ممکن است شخص به
جنون مبتلا شود. چـنـد روز پـس از آغـاز آبـله کوبى به امیرکبیر خبردادند
که مردم به علت جهل حاضر نیستند که واکـسـینه شوند. امیرکبیر دستور داد که
هرکس حاضر نشود آبله بکوبد, باید پنج تومان جریمه به صندوق دولت بپردازد.
روزى پاره دوزى را که طفلش بر اثر بیمارى آبله مرده بود, به نزد اوآوردند.
امیر که جسد طفل را نـگـریـست فریاد زد:
ما که براى نجات بچه هایتان آبله کوب فرستادیم , واى
از جهل و نادانى شما مردم ! پس از آن امیرکبیر را گریه مجال نداد و هق هق
گریست . چندتن ازاطرافیان خواستند او را آرام کـنند, اما او گفت : ما مسؤول
مرگ این مردم هستیم . اینها فرزندان حقیقى من هستند. مسؤول نـادانى آنها
نیزماهستیم . اگر در هر کوى و برزن , مدرسه و کتابخانه دایر شود,جهل
ونادانى ریشه کن مى شود و مارگیرها و دعانویس ها مى روند دنبال کارشان . ((76))
ابوسلمه گوید: همراه عمربن خطاب به مکه رفتیم و در مراسم حج شرکت
نمودیم . در مجلسى شـخـصـى نـزد عـمر آمد و گفت : من درحال احرام بیرون
آمدم و تخم شترمرغى را دیدم , آن را برداشتم وشکستم و پختم و خوردم , حال
چه چیز به عنوان کفاره بر من واجب است ؟ عمر گفت : در این باره چیزى به
نظرم نمى رسد. این جا بنشین شایدخداوند مشکل تو را به وسیله بعضى از اصحاب
رسول خدا حل کند در ایـن هـنگام ناگهان على (ع ) همراه حسین (ع ) که کودکى
بیش نبود, به آن جا آمد.عمر به آن شخص گفت : این على فرزند ابوطالب است ,
برخیز و سؤالت را از او بپرس .او برخاست و جریان خود را بازگو کرد.
على (ع ) فرمود: سؤال خود را از این پسر- اشاره به حسین - بپرس .مرد
گفت : هر کدام از شما, مرا به دیگرى حواله مى دهد! مردمى که در آن جا حاضر
بودند اشاره کردند: ساکت باش !این حسین (ع ) فرزند رسول خداست .
آن شخص سؤال خود را بار دیگر از اول تا آخر بیان کرد.امام حسین (ع )
به او فرمود: آیا شتر دارى ؟ او عرض کرد: آرى .فرمود: به تعداد تخم
شترمرغى که برداشتى و خورده اى , شتر نر رابا شتر ماده آمیزش بده , آنچه از
شتر ماده تولد یافت , آن را به عنوان کفاره به سوى کعبه براى قربانى روانه
کن .عمر گفت : اى حسین , شتر ماده گاهى سقط جنین مى کند.
امام حسین (ع ) فرمود: تخم شترمرغ نیز گاهى فاسدمى شود.حضرت با این
مقایسه پاسخ عمر را داد.عمر گفت : راست گفتى و نیکو جواب دادى .عـلـى (ع )
برخاست و حسینش را در آغوش گرفت و فرمود: آنهافرزندانى بودند که از نظر
پاکى و کمال , بعضى از بعضى دیگر گرفته شده بودند و خداوند شنوا و آگاه است
.((77))
یـکـى از هـمـسـران رسول خدا به نام ماریه قبطیه فرزندى به دنیاآورد که پیامبر (ص ) نام او را ابـراهـیـم نهاد.
این پسر, مورد علاقه شدیدرسول اکرم (ص ) قرار گرفت , اما هنوز هیجده
ماه از عـمرش نگذشته بود که از دنیا رفت .پیغمبر که کانون عاطفه و محبت
بود, از این مصیبت به شدت مـتاثر شد, اشک ریخت و فرمود: اى ابراهیم , دل مى
سوزدواشک مى ریزد و ما محزونیم به خاطر تو, ولى هرگز بر خلاف رضاى خدا
چیزى نمى گوییم .
تـمـام مـسـلـمانان از این مصیبت متاثر بودند, زیرا آنها مى دیدند
که غبارى از حزن و اندوه بر دل پیغمبر(ص ) نشسته است .آن روز تصادفاخورشید
هم گرفته بود.با مشاهده این وضع , مسلمانان همگى ابرازداشتند که گرفتن
خورشید, نشانه هماهنگى عالم بالا با عالم پایین ورسول خداست و این اتفاق جز
براى فوت فرزند پیغمبر(ص ) دلیل دیگرى نمى تواند داشته باشد.
الـبته این مطلب مانعى ندارد, بلکه براى رسول اکرم (ص ) ممکن است
دنیا هم زیرورو شود, اما در آن مـوقع این اتفاق به روال طبیعى روى داده
بود.برداشت مسلمانان به گوش پیغمبر اکرم (ص ) رسـیـد.بـه جـاى ایـن کـه آن
حـضرت , از این تعبیر خوشحال شود و مثل بسیارى از سیاست بازها مـوقـعـیـت
را بـراى تبلیغات غنیمت شمرد و حتى ازعواطف مردم به نفع اهداف تربیتى خودش
اسـتـفـاده کند, نه تنهاچنین نکرد بلکه سکوت را هم جایز ندانست .
به مسجد آمد و به منبررفت و مـردم را آگاه نمود و صریحا اعلام داشت
که خورشیدگرفته است , اما هرگز به علت درگذشت فرزند من نبوده است .
قـیس بن عاصم که در ایام جاهلیت از اشراف و رؤساى قبایل بود,پس از ظهور اسلام , ایمان آورد.
روزى در سـنـیـن پـیـرى به منظورجستجوى راه مغفرت الهى و جبران
خطاهاى گذشته خود, شرفیاب محضر رسول اکرم (ص ) گردید و گفت : در گذشته ,
جهل و نادانى ,بسیارى از پدران را بـر آن داشـت کـه بـا دسـت خویش , دختران
بى گناه خود را زنده به گور سازند.
من نیز دوازده دخـتـرم را در مـدت انـدک زنده به گور کرده ام .همسرم
سیزدهمین دخترم را پنهان از من زایید وشـیـر داد و چـنـیـن وانـمود کرد که
نوزاد مرده به دنیا آمده است .سال هاگذشت و دخترم نزد خویشان همسرم بزرگ
شد.تا روزى هنگامى که ناگهان از سفرى بازگشتم , دخترى خردسال را در سـراى
خـود دیدم .چون شباهتى کامل به فرزندانم داشت , درباره اش به تردیدافتادم و
بالاخره دانستم دختر من است .بى درنگ دختر را که زارزارمى گریست , کشان
کشان به نقطه دورى بردم و به ناله ها و التماس هاى دلخراشش اعتنا نکردم و
زنده به گورش نمودم .
قـیـس پـس از نـقـل مـاجراى خود, به انتظار جواب , سکوت کرد,درحالى
که از دیده هاى رسول اکـرم (ص ) قـطـره هـاى اشـک فـرو مـى چـکیدو باخود
زمزمه مى فرمود: آن که رحم نکند بر او رحم نشود.پیامبر(ص ) سپس به قیس خطاب
کرد و فرمود: روز بدى در پیش خواهى داشت اى قیس ! قیس پرسید: اینک براى
تخفیف بار گناهم چه کنم ؟ حضرت پاسخ داد: به عدد دخترانى که کشته اى , کنیز
آزادکن .
((79))
بیان : تبعیض بین دختر و پسر در یک خانواده و فرق گذاشتن بین فرزندان , به
هر دلیلى که باشد, از جـهـت تـربـیـتـى تـوجیه نمى پذیرد,اگرچه تبعیض فقط
در نگاه کردن باشد, چرا که کودک عقده اى بارمى آید.
عـبـداللّه مـبارک گوید: سالى براى حج به مکه رفتم .
در آن سفر,کودکى هفت یا هشت ساله را دیـدم کـه در کنار کاروان ,
بدون توشه ومرکب حرکت مى کرد.نزد او رفتم و گفتم : با چه چیزى این بیابان و
راه طولانى را مى پیمایى ؟ گفت : با خداى پاداش دهنده .این کودک ناشناس ,
در چشمم بزرگ آمد.گفتم : پسرم , زاد و توشه و مرکب تو کجاست ؟ فرمود: زاد و
توشه ام , تقواست و مرکبم , دو پایم هست و قصدم خدا مى باشد.وقـتـى ایـن
سخنان نغز را از آن کودک شنیدم , به نظرم بسیار بزرگ آمد.
پرسیدم : از کدام طایفه هستى ؟ فرمود: از طایفه مطلب .گفتم : پسر چه
کسى هستى ؟ فرمود: هاشمى .گفتم : از کدام شاخه هاشمى ؟ گفت : از علوى
فاطمى .پـس از آن دیـگـر او را نـدیـدم تـا این که به مکه رسیدم و بعد
ازانجام دادن مناسک حج , به ابطح (مـحـلـى نزدیک مکه ) رفتم .ناگهان عده اى
را دیدم که دور شخصى حلقه زده اند.به پیش رفتم .دیـدم هـمـان کـودک است
.از جمعیت نامش را جویا شدم .گفتند: این شخص زین العابدین , امام سجاد است .
روزى هـارون الـرشـیـد خـلـیـفه عباسى , بهلول را دید که بازى مى کرد.
گفت : بهلول چه کار مى کنى ؟ بهلول گفت : مشغول خانه ساختن هستم
.بهلول گاهى خانه گلى مى ساخت و با بچه ها بازى مى کرد.هارون گفت : عجب
مردى هستى ! بهلول گفت : چه کار کرده ام ؟ هارون گفت : پشت پا زده اى به
دنیا و آنچه در دنیاست .بهلول برخاست و گفت : نه , تو عجب مردى هستى !
هارون پرسید: من براى چه ؟ بـهلول گفت : چون تو پشت پا زده اى به آخرت و
زندگى جاودانت وکار من در مقابل کار تو, هیچ است .
((81))
بـیـان : بـراى انـسـان رسـیدن به هدف از طریق صحیح مهم است که همانا
رضایت خداوند است .رضـایـت خـداونـد شکل هاى مختلفى مى تواند داشته باشد,
از جمله این که انسان همچون بهلول کـه ازشاگردان امام صادق (ع ) است براى
فرار از قبول مسؤولیت دردستگاه ظلم , همچون بچه ها رفـتار مى کند.جداى از
آن , مربى و پدر ومادر موفق , آن است که براى تربیت کودکان , خودش را ولـو
بـراى لـحظه اى , در ردیف کودکان قرار دهد تا از راه دوستى و صمیمیت فکرش
را به آنها القا کند.
امام جواد(ع ) فرزند حضرت رضا(ع ), پس از شهادت پدردرسال204 قمرى , در
نه سالگى به امامت رسید و پس از هفده سال امامت به تحریک معتصم عباسى همسر
جفا کارش او را در26سالگى به شـهـادت رسـانـد.
عـلـى بن اسباط که یکى از یاران امام جواد(ع ) بود مى گوید: به حضور
امام جـواد(ع ) رسـیـدم و بـه خوبى به قامت او خیره شدم , براى این که او
را کاملا به ذهن خود بسپارم تـاوقتى که به مصر باز مى گردم , چگونگى زیارت
آن حضرت را براى دوستانم نقل کنم .
در همین هـنگام که چنین فکرى از ذهنم مى گذشت ,آن حضرت که گویى تمام
فکر مرا خوانده بود, رو به سوى من کرد وفرمود: اى على بن اسباط, اراده
خداوند در مورد امامت , مانند اراده اودرباره نبوت است و در قرآن مى
فرماید: ما به یحیى در کودکى , فرمان نبوت و عقل کافى دادیم .
((82))
بـیـان : جـداى از مساله امامت و نبوت که کودکانى این مقامات رااحراز کرده
اند, نکته اى که شاید بتوان از این روایت استفاده کرد این است که کودکان
قابلیت هاى زیادى را براى قبول مسؤولیت ها دارنـد,چـرا کـه شـواهـد زیادى
در دست است که انسان هاى با استعدادى ,درسن کودکى به مقام اجتهاد رسیده یا
موفق به کسب درجه دکترى شده اند.
شخصى که به عنوان زاهد در میان مردم شناخته مى شد, روزى مهمان سلطانى
شد.در موقع غذا خوردن , کمتر از معمول غذا خورد,اما نمازش را بیش از معمول
طول داد.
زاهـد سـالوس , بعد از آمدن به خانه , دوباره غذا خورد.
پسر زیرک اومتوجه شد که پدرش از غذاى شـاه بـه قـدر کـافـى نخورده
است .وقتى علت را سؤال کرد, زاهد جواب داد: در حضور شاه زیاد نخوردم تاوجهه
پارسایى من حفظ شود و روزى به کار آید.پـسـر گـفـت : بـنـابراین نمازت را
نیز قضا کن که در آن جا نماز درستى نخوانده اى تا روزى در درگاه خدا به کار
آید.
حـارث نضرى روایت مى کند که به امام صادق (ع ) عرض کردم :یااباعبداللّه ,
من از خاندانى هستم که انقراض پیدا کرده اند, به طورى که کسى از ما باقى
نمانده است و من نیز داراى فرزندى نیستم .
امام صادق (ع ) پس از شنیدن سخنان حارث فرمود: از خدادرخواست فرزند
کن و در دعایت بگو: خدایا به من فرزندى ببخش ومرا در این دنیا تنها نگذار,
چرا که تو بهترین وارث هستى .حارث مى گوید: دستور امام صادق (ع ) را عمل
کردم و از خدادرخواست فرزند نمودم .خداوند نیز درخواست مرا اجابت فرمود ومن
صاحب فرزند شدم .
((84))
بیان : در احادیث داریم که شما مؤمنین هر چیزى را, ولو کوچک باشد, از
خداوند بخواهید, هر چند که خداوند بدون درخواست دعانیز از باب قدرت و لطف
حاجت ها را برآورده مى کند.
امـام صـادق (ع ) از رسـول اکـرم (ص ) نـقـل مى کند که حضرت عیسى بن
مریم از کنار قبرى که صاحبش در حال عذاب بود عبور کرد,اما وقتى که سال بعد
از کنار همان قبر گذشت , با شگفتى دیـد کـه صـاحـب قبر, این بار, در حال
عذاب نیست .
حضرت عیسى به خداوند عرض کرد: خدایا چـطـور سـال اول کـه از این جا
گذشتم , او در حال عذاب بود,اما امسال که عبور کردم در حال عذاب نبود.بـه
او وحـى شد که : او داراى فرزند صالحى است که راه خدا رادنبال مى کند و از
جمله یتیمى را پناه داده است , به سبب این عمل صالح ,از گناه پدرش چشم پوشى
کردیم و او را بخشیدیم .آن گاه رسول خدا(ص ) فرمود: آنچه براى بنده مؤمن
پس ازمرگش باقى مى ماند, فرزندى است که بعد از پدر عبادت خدا مى کند.
آن گاه این آیه را تلاوت کرد: رب هب لى من لدنک ولیا یرثنى ویرث من آل یعقوب واجعله رب رضیا.((85))
بـیـان : فـرزنـد صالح , علاوه بر این که فایده اخروى دارد,فایده دنیوى
نیز دارد.بسیار اتفاق افتاده است که از اخلاق فرزندپى به اخلاق پدر مى برند
و چنانچه اخلاق فرزند خوب باشد, مردم درحق پدر و مادرش دعا مى کنند و اگر
شرور باشد, نفرین حواله شان مى سازند.
امیر اسماعیل سامانى را پسر خوانده اى بود.
وقتى آبله درآورد,لطافت بشره صورتش از بین رفت .روزى کـه در بـرابر
امیر اسماعیل ایستاده بود, امیر از تغییر چهره آن پسر تعجب کرد که آن حسن
وزیبایى چگونه به این زشتى تبدیل گردیده است .قاضى بن منصوردرآن جا حاضر
بود و این آیه را خواند که : ما به بهترین وجه انسان راآفریدیم , سپس او را
به اسفل السافلین برگرداندیم .
قـاضـى خواست با خواندن این آیه , طعنه اى به آن پسر زده باشد,
امااز آن جایى که خود قاضى نیز آدم بـدشـکـلـى بـود, پسر در جواب این آیه
را خواند: براى ما مثالى مى آورد و حال آن که خلقت خودش رافراموش کرده است
.قاضى از حاضر جوابى پسرى کم سن و سال در مقابل امیر وهمراهانش شرمنده شد. یکى از حکماى بزرگ به دیدن یکى از دوستان خود رفت .
آن شخص پسر کوچکى داشت که با وجود کـوچـکـى سـن , خـیـلى
هوشیاربود.حکیم به آن طفل فرمود: اگر به من بگویى خدا کجاست , یک عددپرتقال
به تو خواهم داد.پسر با کمال ادب جواب داد: من به شما دودانه پرتقال مى
دهم اگربه من بگویید خدا کجانیست .حکیم از این پاسخ و حاضر جوابى متعجب
گردید و او را موردلطف خود قرار داد.((87)) بـیـان : گـرایـش بـه خدا, در نهاد همه انسان ها به ودیعه گذاشته شده است .
کما این که خداوند مى فرماید: همه افراد بر فطرت خداشناسى آفریده مى
شوند.این فطرت پاک و الهى باید دور از محیطهاى آلوده حفظ شود,وگرنه در
محیط آلوده , فطرت نیز از مسیر الهى خود منحرف خواهدشد.
زاره کولبرن از دوران طفولیت , استعداد ریاضى اش نمودار بود.
گاهى از او مى پرسیدند: در یک سال یا بیشتر, چند ثانیه وجود دارد؟
او پس از تامل مختصرى , پاسخ صحیح را مى داد.جـیـمـزوات مـخترع چندین
دستگاه میکانیکى و کاشف نیروى بخار, از آغاز کودکى به آزمایش علاقه زیادى
داشت و از این راه کامیابى فراوانى در علوم طبیعى به دست آورد.داروین در
دوران کودکى به جمع آورى کلکسیون جانوران علاقه داشت .این تمایل طبیعى او
را بـه مـطـالـعـه دربـاره ثـبـات و یـاتـحول انواع سوق داد و نظریه اشتقاق
و تحول انواع را پس از یک سفرطولانى به وسیله کتاب بنیاد انواع انتشار
داد.

- ملایمت با کودک
50 - استقبال از کودک
51 - خوشحال نمودن کودک
52 - تاثیر شیر دادن کودک در حال وضو
53 - تاثیر محیط خانوادگى در تربیت کودک
54 - نقش مادر در تربیت کودک
55 - نام زیبا براى کودک
56 - پدرى مهربان
57 - اثر ایمان در کودک
58 - اثر تربیت در کودک
59 - اثر توکل به خدا در کودک
60 - کودکى , رمز بزرگى حاتم طایى
61 - خداشناسى فطرى در کودک
62 - حداقل حمل کودک
63 - نوازش یتیمان
64 - اهمیت سرپرستى از یتیم
65 - فرق گذاشتن در احترام بین پدر و پسر
66 - فقر, گهواره نبوغ کودکان
67 - اولاد حقیقى امیر کبیر
68 - پاکى , شرط رسیدن به کمال است
69 - منطق تربیتى
70 - جنایت تبعیض بین دختر و پسر
71 - بلند همتى در کودک , بزرگى مى آفریند
72 - حرف حق نتیجه شجاعت کودک
73 - مقام امامت در دوران کودکى
74 - پسر هوشمند
75 - درخواست فرزند از خداوند
76 - فرزند صالح نجات بخش است
77 - کودک حاضر جواب
78 - کودک باهوش و خداشناس
79 - کودکى بعضى از دانشمندان
حرمت الله پورمرادی